1-این را دوشنبه نوشتم. تا با آن عذرخواهی بگذارم.نگذاشتم.چون بدم آمد از این نوشته.خیلی. الان دوباره خواندمش تا درستش کنم. دیدم اصلا نیازی به درست کردن ندارد. نمیدانم. حس میکنم خیلی خالص نوشته ام اش آن شب. نادر است این حال من.که بدون ادا و بازی و باقی رذائل اخلاقی بنویسم. دستش نزدم.فقط اضافه ای کردم.بخوانید. لذت بردید،دعایم کنید.و بدتان آمد،دعایم کنید..
2-یک روایت آرام.از جمکران من. توفیق یک شب در میان من. یک توفیق اجباری. یک اتفاق دقیقا پنجاه دقیقه ای..
3-خیلی ساده، بعض روزها من پدر را باید جمکران ببرم. پدر هر روز میرود و روزهایی که نرسد با راننده برود،من باید ببرم. توفیقی اجباری. رفت و نماز و برگشت پنجاه دقیقه. پنجاه دقیقه که به طور غم انگیزی میدانم مفیدترین پنجاه دقیقه ی روزم است..
4-با یک عالمه سیم و اینها سوار ماشین میشوم. موبایل،پلیر،پی اس پی و گاها حتی دوربین و ضبط صوت. این یعنی صندلی جلو میشود پر از وسائل شخصی من. از بیکار بودن نه که بدم بیاید،«میترسم» اصلا. همیشه بعد پدر میرسم. پدر پیاده میرود به طرف سر کوچه و من تا آن وقت موبایل یا پلیر را-بسته به مورد چیزی که گوش میخواهم بدهم-آماده میکنم. بعد لوک کی پد و حرکت. تا جمکران من برای خودم میخوانم و پدر برای خود دعا..
5-پدر کلا عقیده دارد نود درصد داخل قم را بیشتر از دنده سه نباید رفت. من اما عقیده دارم کلا هرچقدر که بخورد باید رفت! در نتیجه واضح است دچار اصطکاک میشویم! دیگر دستم آمده بعد مدتها: بعضی جاها را دو نباید بیشتر بروم.بعضی جاها را یکی در میان سه میروم.بعضی جاها را به صورت فید(!)میروم سه. این خیلی دقیق است.زود از دو میروم سه و تند هم نمیروم تابلو نشود. چهار که در حد کفر و عصیان است دیگر. حتی در خود جاده ی اصلی هم چهار را با یک عذاب وجدانی میروم. کلا اما در رانندگی شخصی و تنهایی،جاهایی که پدر میگوید دو برو را چهار میروم!طبیعی است،بعضی موارد را در زندگی روزمره پدر حدود پانصد ششصد بار تکرار کرده و من گوش نکرده ام این هم رویش..به این فکر میکنم بعدها بچه ی من چه بیاورد به سر من..
6-از یک پیچ که رد کنیم جاده را،میافتیم در راه جمکران. راهی که از سرش،تا میپیچیم درش،مسجد مشخص است. و آن گنبد پر نور. و این در شب جلوه ای دارد. بخصوص که جمکران حتی کمتر از یک روستاست و آن گنبد تنها نور آن دور و بر است. یک حالت خاصی است. روزهاست آن اول لحظه،برای یک دوست دعا میکنم. یک دعای عمیق. و خنده دار اینجاست که قبل آن،در کل رفت و آمد و مدت آنجا ماندن برای خودم هم دعا نمیکردم. حالا از آن اول تا زمانی که آنجا هم پارک میکنم،برای دوست دعا میکنم.
7-
8-سبک خاصی طبیعتا مثل باقی زندگی ام. همانجا حتی اگر جای پارک هم باشد، دوبل میایستم. منتظر تا پدر بیاید. هیچ وقت پیاده نشدم. آن اوائل یک ضرورت بود. که جای پارک نبود و باید در ماشین میماندم. بعد شد عادت.
9-پی اس پی. بعد از اینکه در یک عملیات خانوادگی(!)هک اش کردیم، مونس این لحظات است. در آن تاریکی و تنهایی. بله،واقعا ضد فرهنگی و ضد همه چیزی است این حرکت. یک آدم گنده ی بیست ساله، بنشیند پی اس پی بازی بکند. که در این مورد واقعا جوابی ندارم بدهم. جز اینکه رجوعتان بدهم به پدر گیم ایران،طه رسولی..البته نوع بازی کردن ما یک نوع خاصی است. روح دارد. طبیعتا قابل توضیح نیست همچه مفهومی.
10-یک بچه ی افغانی.دختری شاید ده ساله. فال میفروشد شبها. یک شب تحقیرم کرد. آمد دم ماشین. نمیخواستم بخرم.میخواستم پول بدهم. وقتی آمد ناگاه دیدم پول ندارم.دلم نیامد جوابش را ندهم. گفتم پول ندارم شرمنده.جواب نداد رفت.
11-امشب دیدم با یک بچه ی یک زائر دوست شده. چه دوست شدنی. خوبی بچه ها این است دیگر. نه اختلاف طبقه میفهمند نه اینکه باید تبعیض نژادی بکنند..
12-امشب هزار تومان بهش دادم. کمی بعد،ماشین بغلی یک زن و شوهر بودند،بهش گیر دادند روزی چقدر در میآوری.گفت چهار تومان. اول خنده ام گرفت. که بچه هزار تومان لااقل روزی فقط خل هایی مثل من به تو میدهند. بعد خنده ام نگرفت چون حساب کردم دیدم منطقا با فال صد تومانی چهار هزار تومان هم زیاد است.بعد اصلا خنده ام نگرفت چون متوجه شدم همین بچه ماهی صد و بیست لااقل درمیاورد و این سه برابر شهریه ی من است.
13-امشب وضع غم انگیزی داشتم. پی اس پی ته شارژش بود،موبایل وسط یک مکالمه-که میگویم چه بود-کلی تکرار کرد شارژ ندارد،چراغ بنزین ماشین هم از قم روشن شده بود. کلا احساس«کم بودن»به ام دست داده بود امشب.
14-در آن فرصت، با استادم حرف میزنم. در مورد کاری. خیلی آدم شده ام. برای خودم جای خوشحالی دارد. اینکه وقتی مهندس ازم سوالی میکند و میدانم جوابش را نمیدانم،صاف زنگ میزنم استادم و واو به واو نقل میکنم سوال را و به همین صورت هم جواب استاد را برای مهندس نقل میکنم. اینکه به این مرحله از فهم رسیده باشم که بفهمم نمیفهمم،خیلی جای امیدواری است.خیلی.
15-یکجورهایی در این مدت انتظار تمرین طلبه نبودن را میکنم. هدفون در گوش،پی اس پی دستم،یک پایم را میاندازم بالا..
16-در مسیرمان از کنار کوه خضر رد میشوم. کنار یعنی با فاصله ای زیاد که چون فضای خالی بینمان هست کوه در دید است. گاهی شبها ماه کامل است. گاهی این شبها را من پدرم را میبرم. و گاهی ماه این شبها دقیقا میافتد بالای کوه. وقتی این گاه های نادره با هم جمع بشوند،یک منظره ی فوق العاده درست میشود. و من نمیتوانم بی احتیاطی نکنم و وسط رانندگی هی زل نزنم به کوه. بیخیال امنیت و احتیاط،«تصویر»اختیار از دستم میگیرد و هی خیره میشوم به کوه سمت چپم..
17- بچه بودم زیاد میرفتم. با پدر. از آثار بزرگ شدن است. که وقتی اختیار دست خودمان میافتد،تازه میفهمیم چقدر از خوبیهایمان دست خودمان نبوده که خوبی بوده..
18-آخر شبها میرویم. و وسط هفته. طبیعتا جمکران خلوت است آن شبها. من به کسانی که این شبها میآیند میگویم مشتری های ویژه ی حضرت. تیپ خاصی هستند. با مشتری ها تابستان و آخر هفته فرق دارند. سطح مالی شان بالا است.ماشینهای مدل بالا. آدمهای میان سال و موجه. خیلی خوشم می آید از اینها. یک حس خاصی به من میدهد. طبعا نمیتوانم توصیف کنم.
19-جمکران دوست داشتنی است. به مهندس میگویم بیا قم. زیارت. برو جمکران. جمکران حال خاصی بهت میدهد.
20-چند روزی پدر نیست. حالا دلتنگ جمکران شده ام. خنده ام میگیرد. هر روز هفته، ته دلم مایل به پیچاندن بودم و حالا دلتنگ شده ام. این چندماه نسبت خاصی داشته ام با جمکران. گاهی شبها،که به حد خفه شدن میرسیدم، مضطرب میشدم. دلم آرام نمیگرفت. هی به پدر میگفتم برویم جمکران. بعد میزدیم بیرون. بیابان آرام م میکرد. تنهایی نیمه شب. تابستان شبها میرفتیم. دو سه ی شب. آن وقت تنها بودیم در سرتاسر جاده. لذتی داشت. وقتی شهر خسته ات کرده. وقتی تحملت تمام شده. وقتی دوستی دیوانه ات کرده.وقتی«دوستی»دیوانه ات کرده،آن وقت آن تجرد و تنهایی جاده را لذت میبری. هشتاد را رد میکنی و بیخیال کمک و فنر ماشین،فقط گوش میدهی و می رانی و می رانی..
21-کسی جمکران را نفهمیده..
عجیب این روز بوی حضرت ارباب ما را میدهد.که همین روزها بود که حج اش را نیمه گذاشت..
و شاعری عرب درباره ی حضرتش خوانده«قد کنت فی مشرق الارض و مغربها..کالحمد لم تغنی عنه سائر السور..»
(و بودی در مشرق زمین و مغرب اش، مانند«حمد»که هرگز باقی سوره های قرآن از او بی نیاز نمیتوانند بکنند..)
بعده:امشب بعد سالها در عشا بجای توحید،کوثر خواندم..
عرفه،مانند باقی آداب دینی،همیشه برای من یک مسئله ی شخصی بوده. خودم به اش رسیدم. خودم احساس کمبودی کردم و کشف اش کردم. هیچ گاه هیچ یک از آداب دینی را بخاطر آداب بودنش انجام ندادم. جای خالی ای دیدم و شبهای جمعه کمیل خواندم.جای خالی ای دیدم و هوای مشهد همیشه در من ماند.جای خالی ای دیدم و عصر جمعه سمات خواندم. و اصلا جای خالی ای دیدم که نماز خواندم. و جای خالی ای دیدم که روز عرفه،دعا خواندم. از چند روز قبلش حالم بد میشود. خیلی بد. میترسم از این روز. همانطور که از شب قدر. از اول رمضان عزای شب قدر را میگیرم. از عرفه میترسم. از اینکه برایم یک بازی باشد. عصر،چهارتا کلمه دعا بخوانم و بعد خیال کنم خوب،این هم از عرفه ی امسال که الحمدلله درک کردیم..از همین بخش آخر میترسم..که الحمدلله وظیفه مان را انجام دادیم..
این نیست. یادمان داده اند قسم نخوریم والا قسم میخوردم اینجا که این نیست..
و بعد،شب که میشود،شب عید،دیوانه میشوم. دیوانه. آفتاب عرفه که غروب میکند همه هوای عیدشان میگیرد. حالم به هم میخورد. نمیدانم.شاید حال وقتهایی که مهمانی گرفته ای برای خداحافظی با کسی. خوب نیمشود خوشحال بود. از چه خوشحال باشیم؟من خودم را فقط روایت میکنم،خریت است اینکه عرفه که شب شد،خوشحال بشوم. بروم در هوای عید.
و من،عرفه ها را حرام میکنم.همانطور که قدرها را..
..
بعده:
یک.این روزها زیاد حرف میخورم. زیاد. بخاطر خیلی ها. اینجا یک دکتر پیدا میشود که بگوید آدم اگر زیاد حرفش را بخورد چه اش میشود؟..
دو.امروز روز حرکت حضرت ارباب است از عرفات به سوی..
1- عذرخواهی باید بکنم بخاطر تلخی پست قبل؟نمیدانم. میدانم الان این مطلب را مینویسم هم برای عذرخواهی هم برای پایان دادن به این تلخ بازی. طبعا قبول دارم این حرف را که هم زیادی تلخ و تیره شده و هم اینکه این خوب نیست. و بخاطر همین است که عذر هم میخواهم. اما کاش شرایط م را میدانستید. که غیر از مسائل بیرونی بعض مسائل شخصی و بعض دلشوره ها و بعض اشتباهات رفقا..قبول دارم.همه ی اینها هم دلیل آن گونه نوشتن نمیشود. حتما یک شعری در این مورد باید باشد. در این مایه ها که بقیه میگویند چیزی نگو ولی حالم را نمیدانند و همین حرفها. ولی خوب من اهل شعر نیستم خیلی و در نتیجه اینجور موارد شعر نمیتوانم بیاورم. در هر صورت عذر میخواهم.عمیقا. این پست آرام هم برای کم کردن این تلخی ها. یک پست آرام از یک موضوع دوست داشتنی برای من. به شدت شخصی و به شدت«آرام»..
برای ترنم: تلخیِ این طلبه ی تلخ، از روح اش است. و قبول هم دارد نباید بیرون بریزد. و عذر هم میخواهد. اما نخواهید اینطور نباشد. نخواهید بتواند همیشه تحمل کند. که هر ظرفی گنجایشی دارد. و هم اینکه،روزهای سختی دارد. خیلی سخت. و هم اینکه فارغ از همه ی اینها،بقول زیبیله برگ؛دنیا هم واقعا جای غم انگیزی است..
ولی قبول دارم. کاملا هم. و برای همین عذر میخواهم.
2-شهادت امام باقر است. این روایت را میگذارم.جای هر حرف دیگری از خود. هیچ زیاده گویی ای. روایت دوست داشتنی ای است. جور خوبی است. هم مقام معصوم را میرساند هم قدر ناشناسی مردم را و هم مظلومیت را..و چه چیزی است این مظلومیت،این روح همیشه ی تاریخ شیعه..
«و روی عنه انه سئل عن الحدیث ترسله و لاتسنده.فقال: اذا حدثت الحدیث فلم اسنده، فسندی فیه ابی عن جدی عن ابیه عن جده رسول الله عن جبرئیل عن الله عز و جل. و کان علیه السلام یقول:بلیه الناس علینا عظیمه. ان دعوناهم لم یستجیبوا لنا، و ان ترکناهم لم یتهدو بغیرنا،و کان علیه السلام یقول: ما ینقم الناس منا؟..نحن اهل بیت الرحمه و شجره النبوه و معدن الحکمه و موضع الملائکه و مهبط الوحی..»
گریه ام گرفته. ترجمه نمیکنم. آن قدر این روایت را دوست دارم. گریه ام گرفته. عذر میخواهم.
1-تلخ شده هوای این وبلاگ. و این تلخی،به نسبت زندگی واقعی این روزهای من است. که نوشته های یک آدم، آینه ی احوالات اوست. من هم از این تلخی این روزها خسته ام. میخواهم این چند روز یا ننویسم یا چیزی دیگر بنویسم تا این تلخی اینقدر عمیق نشود در اینجا..
2-چند برش از زندگی این روزها. از بخشهای آرام یک زندگی.حتی اگر این بخشها کم باشند. خیلی کم..
3-عذاب وجدان گرفتم امروز. عطسه که کردم،بعد از مدتی با همان دست با دو سید بزرگوار دست میدهم! به این فکر میکنم که بخصوص یکی شان هم خیلی لاغر و ضعیف البنیه بود و اگر آنفولانزا بگیرد به احتمال زیاد میمیرد!!!..مسئله ای شده این آنفولانزا این روزها. هرجا که هستیم،عطسه که میآید،آدم احساس میکند عطسه بکند برخوردی مثل برخورد با یک ایدزی با او میکنند!تمام تلاش را میکنم تا عطسه نکنم. بابا ول کنید این آنفولانزا را اصلا..
4-خودم هم واقعا نمیدانم از شکم سیری است یا تنبلی ذاتی. اینکه گذاشتم شهریه ی این ماه بپرد. سه هفته است برگه ام مانده در مجمع نرفتم بگیرم. در نتیجه شهریه ی این ماه پریده. نصف روزهایی که نرفتم را مقصر نبودم،بعد درس بلافاصله قرار گفت و گو با یک دوستی داشتم،نمیشد. باقی روزها هم هریک به علتی.یعنی وقتی دقیق نگاه میکنم میبینم امروز هم که بالاخره رفتم به این علت بوده که هرچه گشته ام واقعا هیچ بهانه ای پیدا نکردم! بهرحال الان یک واقعیت خارجی داریم که شهریه ی این ماه اضافه اش پریده و رفت برای محرم. حال غر زدن ندارم به سیستم شهریه.یعنی فعلا.
5-فیضیه..و ما ادراک ما الفیضیه؟..امروز رفتم آنجا. کلا جای خیلی خوبی است. خیلی جالب. یک عالمه طلبه. کلا به علت همان شکم سیری، در این هفت سال خیلی کم فیضیه رفته ام. چون قاعده ام این بوده که دنبال چیزی نروم در حوزه. هرچقدر و هرچه دادند بگیرم و ندادند هم ندادند. پرونده ام هم مشکلی نداشته-بجز یک مورد که مدرکم کلا در پرونده نیامده بود- و نه اهل سفر عراق بوده ام نه عمره. در نتیجه به هیچ جای این سیستم کارم نمی افتاده.کلا سالی پنج شش بار جهت کارهای ضروری فقط. و البته واضح است که خیلی خوشحالم از این توفیق که کارم به آنجا نیفتاده. یک حال خاصی دارد فیضیه. نمیدانم.اصلا حال خاص یعنی همین دیگر.اینکه نتوانم توضیح بدهم و هم ازش لذت عمیق ببرم..
6- نمیتوانم بنویسم.
7-هی مینویسم و خط میزنم. خسته ام. حتی حال نوشتن هم نیست. که اصلش، حال فکر کردن نیست که اصلش حال بودن نیست..
8-ترنم میگوید برو بیرون شهر،بگو به جهنم بی خیال باش،مهندس میگوید آستانه ی دردت مثل من آمده پائین،م.ا.ب میگوید میفهمد..کاش به همین سادگی بود.کاش مشکل از آستانه ی من بود.و کاش درد فقط همین بود حاج مهدی..
9-«دختران شهر من،هر روز،هر شب،هر لحظه،در هر حرکت،در هر عدم حرکت،در هر بودن شان اصلا؛«بفرما»میزنند»..
10-شاعری میگفت آن را. سالها پیش ناشاعری برایم خوانده بود«فردای آن شب زلزله،حال دل من خیلی بده،هی میگه با خودش دلم ،زلزله زلزله زلزله..»نمیگفت اینها را. اینهایش را من اضافه کردم. به وحدت رسیده ام..
11-روزهاست به دنبال چاه عمیقی هستم.و روزهاست که فهمیده ام نباید دنبالش باشم. و مسئله همین است،هم این که هم میدانم و هم میگردم..
12-از پی چیزی یا دور خود؟..
13-زیبیله برگ،نویسنده ی نسل معاصر آلمان،میگوید دنیا جای غم انگیزی است. آدمهای خوش بین را درک نمیکنم.
14-امشب باید بروم مباحثه. یک ذره هم انگیزه ندارم.یک ذره هم حالش را ندارم. دارم خفه میشوم.
15-انگیزه ام الان امشب از رفتن به این مباحثه ی دو نفره و تعطیل نکردنش فکر میکنم فقط این باشد که وقت برگشتن،در راه مسافر خسته ای را سوار کنم.
16-نه بحث فقه است نه اصول و نه هیچ یک دیگر از اسباب دیانت.
17-بس کنم.دیگر نگویم.
18-امروز از جلوی حرم که رد شدم بروم فیضیه،دلم گرفت. گفتم خسته ایم بانو،مرحمتی..عمیق غرق شرک ایم. در راه درس به زیارت میرویم. از سر خجالت درسی که در حرم است به زیارت میرویم.قصد کرده ام یک روز،که هیچ کاری با شهر ندارم و در خانه هستم،از همان اقصی المدینه ی پرت از شهر،فقط بخاطر حرم بدون ماشین بروم زیارت. نه در راه درسی. و نه بخاطر کاری در همان بغل. بعد در سرمای اقصی المدینه مان بایستم منتظر اتوبوس و یک ساعت در راه حرم باشم و بعد باز یک ساعت در راه بازگشت..کمی از شرک بیرون بیایم و فقط در همان کثیفیِ معمول ریای اینروزهایم باشم..
19-مصیبت است. معصوم میفرماید دوست برای دوست دعا میکند تا مستجاب باشد. و ما اینجا حتی دوست هم نداریم..
20-شاعری گفته بود دوست همان دعای مستجاب شده ی توست..مدتهاست دعا را فراموش کرده ایم..
21-«بس کن این همه نظر دادن را.بس کن اینهمه بیانات کردن را.بس کن این همه تحلیل کردن را. بس کن. کمی هم«قصه»بگو.باور کن خبر خاصی نیستی باور کن علم نیستی..کمی قصه بگو..»
22-به قول نه رضای امیرخانی،که مریدهای اش-که بیشتر از خودش آنها را دوست دارم بخاطر اینکه او را دوست دارند-«ارحم من لایرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد»..
به عادت،نخوانده اینها را میگذارم رو..
بارها فقط بخاطر موسیقی اش آن را گذاشتم و دیدم. هرچند بدون آن هم، کال،چیزی بیشتر از یک بازی است.خیلی بیشتر..
برای فهمیدن عمق معنای فوتبال و آن چیزی که با همه ی اداهای روشنفکری ما،باز ما را به طرفش میکشد، تیتراژ فیفا صفر شش را ببینید. این دیگر خیلی توضیح ندارد. باید ببینید. آنجا برای من یکی از جاهایی است که آن روح خاص فوتبال نشان داده میشود. وقتی که آن صدای خسته روی تصویری از غروب یک ورزشگاه، به آرامی میگوید:game after game aftar game..
بعده: این روزها به طرز نگران کننده ای پستهای ثبت موقت ام دارند زیاد میشوند. هی مینویسم و هی نمیتوانم بگذارم. این حرف ساده و بی خطر امروز شاید برای راحتی خودم بود. تا یک مطلب آرام را بنویسم که بشود گذاشت.
امیدوارم روزی برسد که بتوانم بگذارم اش. و قصه ی آن شب را. شب پیشگویی..
(لینک های وبلاگ را برداشته ام که این روزها حال کسی را ندارم.حال هیچ لینکی.هیچ لینک دادنی.)
یک توضیح ضروری،یک عذرخواهی و یک ادای احترام به مخاطب عزیز این وبلاگ: دیروز بعد از گذاشتن این مطلب، چند نفر تذکر دادند که بوی بدی از آن میآید.بوی خود پسندی و غرور. عمیقا حرفشان را قبول دارم و عمیقا عذرخواهم. گاهی اوقات آدم را بعض توهمات میگیرد و باعث نوشتن اینطور ادای احترام ها میشود. خودم هم بعد از خواندن دوباره ی این متن عمیقا از آن بدم آمد. پاکش نمیکنم تا هم تلنگری دائم باشد برای خودم و هم دیگران از دوستان که نخوانده اند هم بخوانند و نظر بدهند.
تشکر عمیق از دو بزرگوار،ترنم و علیرضا که همان اول تذکر دادند.باز هم عذر میخواهم.
یک ادای احترام. دوشنبه بیست و پنجم آبان هشتاد و هشت
یک ادای احترام عمیق به ادبیات مدرن ژاپن. بعنوان یک خواننده. بخاطر لذت عمیقی که خواندن یک اثر فوق العاده ی ژاپنی به من داد. کتابی که فکر نمیکردم تا این حد قوی باشد.وقتی تابستان امسال، بازمانده ی روز کازوئو ایشی گورو را خواندم،متوجه شدم این ادبیات مدرن ژاپن مقوله ی خاصی است. و واقعا ارزش خواندن دارد.هرچند حالا ایشی گورو را خیلی هم ژاپنی نویس حساب نکنند. بعدها کتاب دیگری از او پیدا نکردم تا اینکه یک کتاب از یک نویسنده ی دیگر ژاپنی را خواندم که البته جدیدتر و بسیار مشهورتر از ایشی گورو بود. و بعد از مدتها مزه ی یک«قصه»را چشیدم. کلا باری من که کتاب زیاد میخوانم عادت شده که کتاب آنقدر بخوانم تا هر از گاهی یک«کتاب»به تورم بخورد. و بعد تا مدتها سرحال باشم. و این کتاب قطعا یکی از همانها بود. و الان باید عمق سپاسگذاریم را نسبت به این لذت بیان کنم. بخصوص اینکه بخشی از قدرت و قوت این کتاب بخاطر ژاپنی بودنش و اتفقا افتادنش در فرهنگ ژاپن است. فرهنگی که یک«ترس»عمیق همیشه مثل یک سایه در تمام مظاهرش وجود دارد.ترس و«گربه»..
هرچند احساس میکنم حرف زدن در اینجا از ادبیات معاصر ژاپن کمی ادای روشنفکری باشد. که اصلا مگر کسی هست که اینجا ادبیات را حرفه ای بخواند و بعد ادبیات معاصر را بخواند- نه نوشته های مودب پور و دالان بهشت ی- و بعد ادبیات خارجی را بشناسد-نه هری پاتر- و بعد ادبیات شرق را بشناسد –نه بادبادک باز و در فرهیخته ترین حالت،لاهیری- و بعد ..همین طور آنقدر قید میخورد که فقط میماند خودم و خودم. اما خوب این را باید میگفتم. کاش میتوانستید لذت عمیق بعد از یک قصه ی خوب را بفهمید. و نیاز شدید آدم به گفتنش. لذت-وتلخی- که بعد از بازمانده ی روز تا مدتها در من ماند و همچنین بعد از این کتاب..
بعده:
1-اینکه آدم در هر چیز نامربوطی-از ادبیات ژاپن تا پرورش و تربیت(!)مرغ سری داشته باشد،حداقل خوبی اش این است که هیچ وقت بدون حرف نمیماند. خاصه وقتی که در دلش چیزی سنگینی میکند و باید چیزی بنویسد و نیمتواند آن را بنویسد و آن وقت یک موضوعی برای صحبت همیشه دارد..
2-این روزها شاید بروم تهران. و عمیقا امیدوارم که نروم. از تهران بدم میآید. خیلی. کاری برای دیگری است. اگر در تهران بعض رفقا نبودند،تحملش خیلی سخت بود. هرچند خود تحمل تلخی این رفقا هم سخت است. دعا کنید نروم.یعنی تا این حد دلم نمیخواهد بروم تهران..
واضح است که خودم آن را گرفته ام و مربوط به یک زندگی تکانی اساسی است بعد از سالها.فکر میکنم هم که عکس گویا باشد و توضیح اضافی نخواهد. عکس را در ادامه ی مطلب گذاشتم،بخاطر متالم نشدن روحیه ی لطیف کسانی که نمیخواهند اجبارا ببینندش. قبول دارم،کمی عکس خشن و«تلخ»ی است. اما خوب این روزها،این«شاد»ترین حالت نوشتن من است،وقتی که سعی میکنم از دل نگویم بخاطر اینکه اینجا تلخ نشود.بخاطر اداهایش..
ادامه مطلب
«آنقدر عصیان کرده ام ات که اگر همه ی باقی مانده روز را هم عذرخواهم، فقط خنده دار خواهد بود»
«آنقدر دوستت دارم. بدون که.»
بعده: دل گرفته است،به سبک خود..
یک مطلب کوتاه: اینجا در قم یک آقای کاه و یونجه فروشی هست به اسم سالاری. و این تشابه تصادفی اسم،برای من یک تذکر دائم است.که قرار بوده چه فرقی باشد بین زندگی من و زنده ماندن او؟..
(1-به مطالب یک آدم ناراحت،عاقلانه نیست اشکال منطقی وارد کردن.بگذرید..
2-دو برادر بزرگوار،کماکان شرمنده ی جواب ندادن در اینجایم. ایمیل را داده ام خدمتتان و منتظرم اگر مایل باشید بحث را آنجا ادامه بدهم.این روزها دسترسی سخت است و حال ش هم نیست..)
(یک مطلب در شب جمعه:پروفایل وبلاگم را بالاخره باز کردم..)
روزمره گیهای نیمه ی پائیز هشتاد و هشت..
1-مدتهاست روزمره گی هایم را ننوشته ام. از دست این مشغولیتهای زندگی. هم از جهت من که نمیرسیدم به نوشتن و هم از جهت خود وبلاگ که این سه گانه ی جنگ و دعواهایش به اضافه ی دعواهای مطلب ماه و ولایت فقیه، اجازه نمیداد مطلبی بزنم. دلم تنگ شده بود. وبعد، گفتم بیایم بنویسم. از روزمره گیهای نیمه ی پائیز هشتاد و هشت..
2-مثل باقی اوقات که مینویسم در اینجا،خودم هم دقیقا نمیدانم چی قرار است بنویسم. خاطرات،شرح زندگی،تعریف ایام..
3-این روزها حالم گرفته است. البته کم. و این خیلی حرکت رو به جلویی است. اینکه بعد از مدتها حالم کم گرفته است. حال گرفتگی به دلائل مختلف. کلا هر روز که بیرون می روم و مردم عزیز را میبینم، حالم بدتر میشود. بعد کمی اینترنت و درس و چت با رفقای محترم و ور رفتن با فرانسه،باعث میشود حالم کمی بهتر شود. البته فوتبال یک استثناست. بسته به موردش حال را خوب یا بد میکند. اصلا اگر فوتبالی پیش بیاید با این اوضاع بی وقتی ما..یک روضه بخوانم برای وقتهای خودم: یک سال و نیم است چندتا فیلم گرفته ام میخواهم ببینم وقت نمیشود. یعنی یکی اش را تا یک ربعش دیدم و یک سال و نیم است نشده بقیه اش را ببینم.زندگی است دیگر. صبح میزنم بیرون،مردم عزیز را میبینم حالم بد میشود،بعد درس خصوصی و رفقای نازنین که دعواهای هر روزه مان باعث میشود سرحال بشوم. من با استاد،استاد با من،رفیق با من،رفیق با رفیق،رفیق با استاد..و همین طور به صورت ضربدری!همه با هم دعوا میکنیم.. آخرش هم چای بین دو درس و آتش بس موقت(!)و بعد باز ادامه..آدم تا روحش سرحال میشود از این بحثها و دعواهای دوستانه..بعد سر ظهر به خانه. با اتوبوسی که هر روز بعد از درس میآید. این بجز دو روز اول هفته که با تاکسی تا میانه ی صفائیه میروم تا پنجره و مثلث و همشهری جوان بگیرم..ول کنم. حال توضیح روز را ندارم. حالا هرکاری که میکنم. این را میخواستم بگویم که بدحالی رابطه ی مستقیمی دارد با دیدن مردم عزیز. همین.
4-امروز چقدر فحش دادم در دلم. یکی دو تا هم از دل خارج شد و زیر لبی بود. از فیضیه که در آمدم دیدم به مناسبت راهپیمائی ارم را بسته اند و طبیعتا نه اتوبوس میآید نه تاکسی و باید تا صفائیه را پیاده رفت..خیلی عصبانی شدم طبیعتا. هم به خاطر اینکه خسته بودم هم بخاطر اینکه سر چه چیز مفتی ارم را بسته اند و هم بخاطر اینکه احتمالن صفائیه هم بسته است و این یعنی یک علافی بزرگ..در نتیجه تا خود صفائیه که پیاده رفتم انواع و اقسام احساسات را تقدیم دوستانی کردم که ارم را بستند. که طبیعتا قابل گفتن نیستند در این محیط فرهنگی(!)..جالب اینکه بجز بچه مدرسهایها،جمعیت خودجوش حاضر در راهپیمائی،یک صدم جمعیت حاضر دریک طرف پیاده رو هم نبود.و این باز باعث میشد آن فحشهای خاص را بیشتر بدهم. مسئله ی جالب و فحش انگیز دیگر، حجم خیلی خیلی زیاد کاغذهایی بود که چاپ کرده بودند. خیلی خیلی زیاد. زیر پا و جوی آب و پیاده رو پر شده بود. تازه به فلکه که رسیدم دیدم حجتیه هم که مسیر برادرها بوده پر شده از کاغذ. و طبیعتا دلم سوخت بخاطر اینهمه حرام شدن پول از جیب ملت..هرچند مهم نیست. چیزهای مهمتری دارند اینجا از بین میروند که گیر دادن به اسراف کاغذ یکجور گیر شکم سیری است..همانطور که حدس میزدم،صفائیه هم بسته بود. تصمیم گرفتم بروم تا وقتی که صفائیه باز شود از خانه ی کتاب عروسک سخنگو بخرم. مجلهای است برای خودش. مقوله ی خاصی است. کلا برای تنوع بخشیدن به نگاه خوب است. اصلا برای چی باید دلیل بیارم؟خریدم دیگه.اه. بعد هم صفائیه و یک تاکسی تا بلوار..
5-از اینجا،تکههایی از روزگارم تا نیمهی پائیز را میگویم. بخشهایی از زندگی در قم،در پائیز هشتاد و هشت..
6-اولین شب جمعه ی مهر/ نم نم باران می آید. طرحها که آماده میشود،یک زنگ میزنم به سعید که مغازه را نگه دارد تا من بیایم. میزنم بیرون. در خلوتی شب جمعه ی کوچه مان در صفائیه،راحت پارک میکنم و میروم پیش سعید. طرحها را که چاپ میکنم میروم خانه ی کتاب. چندتایی کتاب میخرم. شب جمعه است و بیکاری مشترک. یک ربعی با کتابفروش صحبت میکنیم. از همه چیز. اینقدر خنده ام میگیرد وقتی میفهمم خیال میکند ما دویست تومان شهریه میگیریم. دو دنیای ترقی را میخرم و سفرنامه ی حج سید ابراهیم نبوی. سر این قضایای اخیر جزء کتابهایی است که قاچاقی وارد بازار شده. مدتها دنبالش بودم. و یکی دو کتاب دیگر. بعد از مدتها مردی در تاریکی استر را هم بالاخره میگیرم.بیرون که میآیم هوا خوب است. صفائیه شلوغ است. به زحمت جای پارکی گیر میارم تا پیاده شوم و از مزرعه خرید کنم. صاحب باصفای مغازه که همچنان اسمش را نمیدانم،هنوز هم داخل مغازه دم در مینشیند و با مشتری ها سلام علیک میکند. مغازه ی بزرگی که لابد پسرهایش میچرخانندش. از این جور سیستم ها یاد آخرین پدرخوانده ی ماریو پوزو میافتم.سوار که میشوم،احساس سرخوشی میکنم بعد مدتها. شب خوبی است. اول مهر است. باران میزند گاهی و صفائیه شلوغ. مردم ریخته اند برای خرید اول مهر بچه ها. بچه زیاد است در خیابان. کلا وقتی مردم خوشحالند حالم بهتر میشود. شب خوبی است. جای پخش ماشین مان خالی..به خانه میروم،مثل همیشه با سرعت غیرمطمئنه..
7-یک شب اواخر مهر/ حالم مثل همیشه گرفته است. خسته ام. خیلی. دیر میرسم خانه. حدود هشت و نیم است. نماز مغرب را بعد درس خوانده ام و رفته ام کافی نت تا هشت. حدود دو ساعت. برای یک قرار چت. همان روزی است که زلزله آمده تهران. دو ساعت چت کردن روی صندلی بد کافی نت صبا و آن کیبوردهای افتضاحش،خیلی آدم را خسته میکند. این غیر از خود چت که اساسا آدم را خسته میکند. بخصوص که سرعت تایپ طرف هم پائین باشد و از بیکاری مجبور شوی کتاب بخوانی وسط چت..به خانه که میرسم جلوی تلویزیون مینشینم.«پخش میشوم»بهتر است. آنقدر خسته ام که برادر با یک نگاه غضبناکم میفهمد برای مهمانها خودش باید چای ببرد و اصلا حرفش را هم نباید بزند که من ببرم. مطابق عادت،مقابل تلویزیون چند کار همزمان،هم چایی با کیک،هم مطالعه ی دفترچه ی راهنمای جامعه الزهرا که افتاده تو هال و جالب است،هم دیدن فوتبال که چون مال دو تا تیم ملی است طبیعتا بی مزه است و هم بازکردن یک نامه که بعد عمری برایم آمده. مال حوزهی هنری است. سوگواره ی پوستر. دور سوم. یاد پارسال میافتم و خنده ام میگیرد. یک هفته مانده با پایان مهلتش،خبرش را در همشهری جوان دیدم. بعد با چه اعتماد به نفسی افتادم به طراحی. روز آخر،از مدرسه که آمدم ظهر تا شب یک سر کار کردم. ناهار هم نخوردم. آخر شب که کار تمام شد رفتم پیش سعید تا چاپ کنم. چقدر پرت از مرحله بودم. چقدر. چه طرحهایی! یاد آن اعتماد به نفس ها به خیر. خوب نتیجه هم واضح بود. حال صحبت درباره اش را ندارم.حال تکرار خاطرات این نوعی. فقط یک جمله که درباره ی آن اتفاق،همان روزها در جایی نوشتم:«وقتی میخواستم برایشان طرحها را بفرستم،باید حساب لیاقت آنها را هم میکردم».. حالا یک ماه ونیم مانده به مهلت، فرم شرکت را فرستاده اند. و واضح است که شرکت میکنم. بالاخره این مقدار اعتماد به نفس مانده هنوز..
8-اوائل آبان/ خنده ام میگرد از دست رفقا. خنده ی از ناراحتی و بدبختی. برادر همیشه میگفت بعضی رفقایش فرق لطف و وظیفه را نمیدانند و خیال میکنند لطفی که در حقشان میکنی،وظیفه ات است. بهش میخندیدم،حالا خودم بدتر گرفتار شده ام. یک عده از دوستان واقعا عزیز که فرق لطف و وظیفه را نمیدانند. یک عده شان،لطف تو را وظیفه ات خیال میکنند و طلبکار هم شاید باشند و یک عده وظیفه ی تو را خیال میکنند داری لطف میکنی در حقشان در حالیکه وظیفه ات است..میمانی این وسط..بعد خنده ات میگیرد..
9-یک روز ظهر اواسط مهر/ شهادت امام صادق است. برای اولین بار میروم دسته ی آقای وحید. مقوله ی جالبی است.یک دسته،فقط طلبه. بجمیع اقسامه..بعد از چند مورد ضدحال در نت چند روز قبلش،دیدن این همه طلبه حس خوبی بهم میدهد. همان حسی که فیضیه و دارالشفا رفتن میدهد. حس پیش خودمان بودن. یک راحتی و آرامش عمیق. همه طلبه ایم. همه تنهائیم و همه-هرطور میخواهید فکر کنید،این نظر من است-مظلومیم..خیلی حس خوبی دارد. یک عالمه آدم خوب،یک عالمه طلبه..
10-یک آخر شب اواخر مهر/خیلی خسته ام. کامپیوتر هم بازی درمیآورد و چاپ نمیکند فایل را. ده و نیم شده و قرار بود ده و نیم منزل استاد باشم. زنگ میزنم و عذرخواهی،و بعد راه میافتم. ماشین پخش ندارد فعلا و هدفون در گوش،میروم. کوچه های مان خلوت است و زود میرسم. کاغذها را میدهم به استاد. توضیحات میدهم که این کی است و سوالش چیه و آن یکی کی و سوالش چیه و کمی صحبتهای کارشناسی مان در مورد این دو مورد و تحلیلهایمان. و بعد درددلهای آخرشبی با استاد. روضه میخوانیم. روضه ی دانشجوها و مردم و خودمان و حوزه و دین و..دل هردومان پر است. همانجا دم در صحبت میکنیم. از همه جا. خوبی استاد داشتن همین است. که لازم نیست همه چیز را در خودت بریزی. دوازده میرسم خانه.نای راه رفتن ندارم. کاغذهایی را که گرفته ام تا تایپ کنم و بفرستم،به زور فقط یک دور میخوانم و میگذارم تایپش را برای فردا. یک ساعت و نیم حدودا سرپا صحبت کرده ایم و از خستگی فقط میتوانم بخوابم..
11-یک روز اوائل آبان/ به این نتیجه میرسم که«آن»ه دعوا را ندارم. یک متن داده ام تایپ کنند،در ده صفحه دقیقا صدتا غلط دارد. این غیر از جاافتاده گیهایش. صبح میروم مغازه اش. افغانی اند. چندتا زن. بعد از چند دیالوگ محترمانه،خیلی راحت چند تا دروغ و توجیه احمقانه بارم میکند و بعد میگوید«من فقط میتوانم تذکر بدهم به تایپیست،خداحافظ». خیلی صحنه خنده دار است. آنقدر حق با من است که خنده ام میگیرد. اصلا دلم برایش میسوزد. از حقارتش. از اینکه اینقدر اصرار بر حرام خوری دارد. از اینکه گرفتن حقم،اگر بخواهم،برایم هیچ کاری ندارد. یک کلمه برایش از اماکن و اداره ی کار و کار غیرمجاز بگویم و عواقبی که صاحب کارش بعد از اینها که سرش آمد،سر او میآرود، حقم سریع برمیگردد. اما وقتی آن خداحافظ خنده دار را میگوید،فقط میخندم و میآیم بیرون. خنده ام میگیرد. هم از اینکه از اول هم اگر میخواست پولم را پس بدهد نمیگرفتم و عمرا هم دلش را نداشتم که زحمتش را هیچ بگیرم،و هم از اینکه از دید فنی،اینقدر جرات دعوا هم ندارم و اینقدر زود میگذرم. خنده ام میگیرد واقعا. و کمی بعد، در دلم حلالش میکنم..
12-چند روز در اوائل آبان/ یک مصیبت بزرگ به نام«لرد». هرسال میگیریم و بدون آن کارمان لنگ است و امسال بخاطر یک حماقت به تمام معنا، نگرفتیم و الان گیر افتاده ایم. کارها شروع شده و من نه فتوشاپ دارم نه اکروبات نه آنتی ویروس..اپیزود دوم،بالاخره اراده میکنیم بگیریم،حالا در بازار تمام شده و پیدا نمیشود..اصلا چند روزه تا یاد لرد میافتم فحش میدهم. به تمام مسببین. از برادر تا پسرخاله تا هرکسی که در این بدبختی نقش داشته..چند روی کارم گشتن در مغازه هاست. دنبال یک مجموعه ای که تا هفته ی قبلش بازار پر بود از آن. بعد از کلی مصیبت،بالاخره در یک بعد از ظهر پیدا میکنم. اولش که باورم نمیشود حتی وقتی توی دستم است. بعد تا چند روز کسی جرات نگاه کردنش را ندارد چه برسد به اجازه ی امانت..
13-یک شب اوائل آبان/وسط درس خواندن میروم بالا چای بیاورم که یادم میافتد الان آن مستنده است در مورد چت کردن. اگر نیامده بودم همین طوری سر تلویزیون مثل آن چند مستند قبلی یادم میرفت نگاه کنم. شروع میشود(چایی بردن هم طبیعتا فراموش!)چیز جالبی است. هرچند کل تصاویرش شاید نصف زمانش باشد. همه اش تکراری. سعی میکنم عبرت بگیرم(!)نمیگیرم..یک نکته ی ماجراهایی که در مستند است برایم جالب است. قضیه ی«عشق».که تا چه حد احمقانه ای کشیده شده که هر بچه ای که از قیافه ی یک دختر خوشش میآِد اسم حرکت ش را میگذارد عشق و همچنین به عکس..خنده ام میگیرد از این حماقتهای عمیق. واقعا خنده دار است. یکی باید اینها را-و همچنین سریال سازهای محترم سیما و بخش زیادی از سینماگرهای محترم-روشن بکند که برادر من آن چیزی که شما دچارش میشوید عشق نیست،یک چیز دیگر است. یک مسئله ی غریزی که اسم خودش را دارد و البته خوب به نوبه ی خود غریزه ای است دیگر و محترم است و جرم هم نیست. اما اسمش عشق نیست. بفهمید این را. این وسط،باز یک مقدار صنف قصه نویسها عشق را فهمیده اند. بقیه بالجمله ول معطلند. اشتباه میگیرند..
14-چند شب در اوائل و اواسط و اواخر مهر و آبان/... . .. . .. .. ..... (اینها قضایای بود غیر قابل گفتن. اما باید میگفتم!از مسائل شخصی تا مسائل درون قبیله ای تا طبیعتا مقداری فحش سیاسی که دور سیاست را قرار است خط بکشم و هیمن جور چیزها.میبخشید اجمال این مطلب را..)
15-یک روز در اوائل مهر/از آن سر قم برای بار اول باید بیایم خانه. نیمدانم چرا الکی حالم خوش است والا طبیعتا باید کلی فحش میدادم به حیثیت مجموعی زندگی بابت برگشتن از آن سر قم آنهم سر ظهر،بدترین وقت ممکن. در راه چندتا اتفاق خنده دار میافتد که مربوط میشود به نابلدی آن منطقه. اما جالب جای دیگری است. سر بازار که میایستم منتظر تاکسی،یک جوانی هم ایستاده. یک مقدار تحرک غیرعادی دارد. همان اول میفهمم درصدی شیرین عقلی دارد. کمی که میگذرد سوار یک موتور میشود و میرود. کمی بعد با یک تاکسی تا سر زنبیل میروم تا مجله بخرم. آن طرف خیابان که میروم برای رفتن تا بلوار،باز آن پسره را میبینم. تازه میفهمم علت آن تحرکها را. برای رایگان رفت و آمد کردن یک تکنیک جالب اختراع کرده: همانطور که ایستاده،به هر موتوری که رد میشود،میگوید داداش قربونت ده متر پائین تر میبری منو؟خوب وقتی قضیه این قدر ساده و مرامی باشد،آنهم با توجه به مرام زیاد موتورسوارهای قمی(!)نتیجه مشخص است. سریع سوارش میکنند. جالبتر وقتی که باز انتهای بلوار،سر شهرک من پیاده میشوم. بازهم میآید سر شهرک و بازهم همان تکنیک و باز سریع سوار میشود و میرود..«رو»هم خیلی بدرد میخورد در زندگی شهری. کسی که مثل من رو ندارد،طبیعتا باید این مسیر را در مدتی چندبرابر آن آقای خوشحال برود..
16-یک شب پنج شنبه اواخر مهر/آخر شب است. طراحی های تازه تمام شده و خسته ام. یادم میافتد شب جام قهرمانان است. به عادت آخر شبهای پنج شنبه،همانجا پشت کامپیوتر میزنم کارت تی وی و تنهایی فوتبال میبینم. بدون صدای گزارشگر. رئال،میلان است. انگیزه ی زیادی برای دیدن این بازیهای لوس ندارم. کلا بازیهای که یک سرش تیمی مثل رئال باشد ارزش ندارد. اما نگاه میکنم. و تا چند روز تحت تاثیرم.. بازی فوق العاده ای میشود. و البته بخش اصلی این زیبایی،برخلاف تصور فوتبال نشناسها،اصلا بخاطر ستاره های تصنعی مثل کاکا و رونالدو نیست. زیبایی بازی فقط مال اصالت بازیکنان میلان است. هرچند مدرسه ی پیرمردهاست ولی آخرین جایی است در این دنیای احمقانه و تجاری فوتبال که فوتبال بازی میکنند. بازی دست همین قدیمی هاست. از سید(سیدورف)تا رونالدینو و نستا. شب که بالا میروم به برادر میگویم حالا فهمیدی اینکه میگویم رونالدینو بازیکن است یعنی چی؟آدم باید فوتبال را بفهمد تا متوجه ارزش اینها بشود. گاهی فکر میکنم اگر این بازیکنان اصیلی بروند،دیگر چه چیزی ار فوتبال میماند؟ یک مشت ستاره ی لوس مثل رونالدو و کاکا که بخشی از ستاره بودنشان فقط به خاطر قیافه شان است. این یعنی نفله شدن فوتبال. فکر میکنم وقتی که دیگر کسی مثل سیدورف با آن قیافه ی زشتش و آن بازی اصیلش،دیگر در فوتبال جهان نباشد،دیگر فوتبال نگاه کردن را کلا میگذارم کنار..بحث فنی در مورد فوتبال زیاد است. باشد برای بعد. یادش بخیر شب فینال جام قهرمانان پارسال،برای مهدی اس ام اس زدم که بچه،فقط بازیِ«گیگز»و«ژاوی»و«ادمیلسون»و«اسکولز» را ببین که فوتبال یعنی همین..
17-شب جمعه ولادت امام رضا/حالم خیلی بد است. خیلی. زیر باران میزنم بیرون. میروم مدرسه. شب جمعه است و هم شب ولادت و خیابانها شلوغ. شربت میدهند فلکه. نیمگیرم.حالم بد است. اصلا برای همین میروم مدرسه. که حواسم شاید پرت شود. به مدرسه که میرسم خوشحال میشوم که جشن تمام نشده. شلوغ است مدرسه. دم در مینشینم. و طبیعتا از اول تا آخر جشن با یکی مشغول صحبت و با یکی سلام و احوالپرسی. یک عالمه آشنا و یک عالمه دوست. دقیقا همانچیزی که میخواهم برای یک شب که حالم خیلی بد است. خیلی ها را بعد از مدتها میبینم. تقریبا یک لحظه هم ساکت نیستیم و کل مراسم مشغول صحبتیم. از صحبتهای سیاسی تا صحبت درباره ی پی اس ده و فیفا ده و فوتبال فردا..یکی از بچه ها محمد حسین طباطبایی را نشان میدهد. آمده معمم بشود. درباره اش صحبت میکنیم. سرنوشت عجیب محمد حسین طباطبایی..که طبیعتا قابل نقل نیست. جشن طول میکشد و به همان نسبت صحبتهای ما. بعد کمی آقای صافی صحبت میکند. فکر میکنم چقدر خسته شده. گزارشگر خوشحال شبکه ی قم هم یک گوشه نشسته مشغول ور رفتن با موبایل. حالم بد میشود از دست عکاسها که اینقدر از یک سوژه ی تکراری عکس میگیرند: صدبار از عمامه های آماده روی زمین عکس میگیرند. موجوداتی هستند..هم عکاسها هم عمامه ها..کنار هر کدام یک تکه کاغذ که اسم صاحبش را نوشته. و یک سینی که آماده شده برای بردن آنها. از دوستان ما هم امشب عمامه میگذارند و این سوال مکرر از بچه های ما و بالاتری ها،که پس کی لباس میپوشی؟ و جوابهای ما.. آخر مراسم روضه میخوانند. خیلی حال میکنیم. خیلی. بغل استادم هستیم و قبل و بعد روضه مشغول بحثهای فنی در مورد«خداحافظ گاری کوپر» و طبیعتا به مناسبت،در مورد رضاامیرخانی..آقای صافی بیرون میآید. تنهاست. فقط با یک پسرش آمده. و البته حلقه ای از طلبه های ما که دورش را میگیرند. چقدر ساده. مدیرمان بدرقه اش میکند. هرچند آنقدر حلقه ی طلبه ها کلفت است که عقب میماند و نمیرسد.سریع شام میخورم. تنها. یک گوشه دور از آنهمه رفیق.بعد از آنهمه رفیق دیدن و حرف زدن،کمی تنهائی. حالم همچنان ته تهش گرفته است. میدانستم. با این کارها حل نمیشود. شام را که میخورم سریع درمی آیم. منتظر بقیه نمیشوم. بیرون میزنم. تنها. پیاده میروم تا خانه. وسط بلوار که میرسم،نگاه میکنم میبینم پیاده رو تا دو طرف تا جایی که چشم میبیند،خالی است و من تنهایم. حس خوبی است. وقتی دلت گرفته،تنهایی در خیابان،باران آمده و خیابان پر کاروان عروسی است..مردم خیلی خوشحالند و تو عمیقا ناراحتی..
پلیرم را جا گذاشته ام کل مسیر را فقط فکر میکنم.
18-یک شب جمعه نیمه ی شب اوائل آبان/ یک قرار بوده وصل شوم اینترنت،شاتل راه نمیدهد. اعصابم خورد میشود عمیقا. نه چت میتوانم بکنم نه دانلود. رسما در سه ساعت و نیمی که بیدارم و سر نت، سه تا بیست دقیقه فقط وصل میکند شاتل و بقیه اش را قطع است. «سه کتاب»پیرزاد را برداشته ام و در بین آن لحظه های نادر وصل شدن،میخوانمش. کتاب خوبی است. یک کتاب خوب که فمینیسم ازش میپاشد..
19-یک روز اوائل آبان/ دو شب قبل یک ایمیل کوتاه زده ام. منتظر جوابم. ظهر جواب میدهد. به سختی میخوانمش. مقدار زیادی تهمت است و اهانت سنگین. به تمام حیثیاتم. از حیثیت خود شخصی ام تا حیثیت طلبه بودنم. نصف روز را به این فکر میکنم که چه جوابی بدهمش. و بعد تصمیم میگیرم جوابی ندهم. و بعد، یک روز بعد را تلاش میکنم تا خودم را قانع کنم که جواب ندهم. میریزم در خودم. مثل بقیه ی موارد..
20-امروز/زندگی به سرعت ادامه دارد. طرحهای آخر هفته مانده و هیچ کارش را نکرده ام.فکر فوتبالم که یادم رفت سالن بگیرم. و فوتبال دیگر که فکر انتخاب آدمم و درس امروز که اگر نروم چه ضایعات بازی ای میشود و درس امشب که اگر نباشد نظم شب پنج شنبه ها از بین میرود و مباحثه ی امشب که به یک رفیق باید چیزی را یاد بدهم که بلد نیستم و اصلا رفاقت یعنی همین، فکر کتابهایی که آخر هفته باید بخوانم،درسهایی که روی هم مانده اند و دارند کهنه میشوند، آب گلدانهای بدشانسی که گیر من افتاده اند، و دعا از الان که این هفته دعای کمیل را یادم نرود و تنبلی نکنم و بخوانم..
زندگی به سرعت ادامه دارد،متاسفانه..
تا بعد.

امروز ولادت امام رضاست. و قرار بود دیشب چیزی بنویسم که نشد. از جهت خط اینترنت که نبود.
یک رابطه ی عمیق و عجیب است رابطه ی ما و امام رضا. آنقدر عمیق و عجیب که الان واقعا چیزی درباره اش نمیتوانم بنویسم.واقعا. وقتی یک واقعه و حالت روحی آنقدر بزرگ باشد که حتی نتوانی بنویسی اش..
و به سبک همیشه ی خودم، دیروز و امروز عمیقا ناراحت بودم.
وقتی از اول هم میدانستم حرف زیادی نمیتوانم بزنم،تصمیم گرفتم فقط یک شعر و یک طرح بگذارم. شعری از حمیدرضا برقعی که هرچه هم بگوید کار دلش است و به دید فنی نباید نگاهش کرد،باز به نظر من قشنگ ترین و عمیق ترین شعر درباره ی امام رضا است. اینجا میگذارمش. اگر دلتان را گرفت، همه را دعا کنید..
ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس
آنجا که خادمینش از روی زائرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس
خورشید آسمان ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس
رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس
وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...
خیلی سخت است اینکه ببینی کسی نمانده. ببینی همان آدمهایی که به آنها امید داشتی که آنها«آدم خوبه»ی این دنیا باشند،جور دیگری اند. آن جور دیگرشان را ببینی و بفهمی اشتباه گرفته ای و بعد،بفهمی نه کسی نمانده..
یا از اول نبوده..
خسته ام. یک تنهایی عمیق.
این روزها،ذکر زیر لب من این است«کسوکوآن فه؟»..
آدمی که از تاریکی نسبی درآمد
زن به خودش میرسید و حواسش نبود که مسافر دست تکان داد. راننده با بی خیالی حدود صد متر جلوتر نگه داشت. تاکسی که نگه داشت زن تازه متوجه مسافر شد. دخترش که کنارش نشسته بود آرام گفت«خوب مامان دو نفر حساب میکردی.» زن دیگری که کنار دختر دم در نشسته بود لبخندی زد. زن نگاهی به دخترش کرد. مردد بود دو نفر حساب کند یا نه. دختر پنج ساله شده بود جایشان تنگ میشد دختر تپلی هم بود.«مثل باباش». زن این را که توی دلش گفت یاد بابای دخترش _اسمی که در دل به شوهر شهید ش میگفت_ افتاد. او هم استخوان بندیاش درشت بود. هیکل تنومندی داشت. چه کسی فکر میکرد آن هیکل تنومند آن طور تکه تکه بشود که دیگر هرگز حتی تکه ای از آن هم برنگردد؟ دختر، زن را به خودش می آورد «مامان نمیخوای بگی دو نفر حساب کنه؟ آدمه الان سوار میشه، جامون تنگ میشه ها»زن مردد است. از طرفی با خودش میگوید شاید ارزش نداشته باشد برای دو قدم راه دو برابر بدهم و از طرفی هم دخترش پنج ساله شده و تپل.. .مسافر دیگر به تاکسی میرسد. «مرد» وقتی میبیند جلو کسی نشسته به سمت در عقب میرود. زن مردد است و میخواهد حرفی بزند که میبیند مسافر مرد جوانی است. ظاهر جذابی دارد. چه کسی فکر میکرد بابای دخترش آن طور تکه تکه شود؟ مدت زیادی بود که او رفته بود و به همان اندازه، مدت زیادی بود که چیزی از زندگی او کم شده بود و یک جای خالی بزرگ در زندگی او به وجود آمده بود .و حالا دیگر مدتی است که آن جای خالی دیگر وجود ندارد گاهی اوقات انسان به این نتیجه میرسد که مدت ها به اشتباه پای چیزهایی ایستاده و همین طور به اشتباه خود را از خیلی چیزها محروم کرده. زن مدتهاست که بابای دخترش را فراموش کرده تا آنجای خالی دیگر نباشد که او را آزار بدهد تا بتواند از زندگی لذت ببرد بدون هیچ حسی نسبت به شوهری شهید و بدون هیچ احساس وظیفه ای.و این خیلی راحت تر از صبر کردن است. مرد جذابی است. زن از تاریکی نسبی بیرون میآید. به دخترش میگوید بیا بغلم عزیزم و بعد او را روی پای خود مینشاند و جا را برای مرد جوان باز میکند تا سوار شود. خیلی اصراری ندارد خود را تا آخرین حد به زن کناری نزدیک کند. و در تاریکی مطلق فرو میرود.

(«عکس خوانی شش»؛نماد قداست دفاع مقدس ما برای من..)
(با احترام به محسن حسام عزیز که این گونه گفتن را از او گرفته ام،و شاید که اصلا دردهای این روزها را جز با اینگونه گفتن نشود گفت..)
..
تشکر میکنم از تمام شهیدان وطنم
از شهید در عکس بالا
که از فرزندش جدا شد
تا من از پدرم جدا نشوم
از همه ی عاشقان شهادت
از همه ی رفتگان و همه ی به جا ماندگان
از همه ی جانبازان وطنم
از همه ی سینه های پردردشان
دلهای خسته شان
و ایمان پایدارشان
از همه ی مفقودالاثرهای جنگ
و مفقود الاثرهای بعد از جنگ
تشکر میکنم از همه ی فرماندهان جنگ
حتی اگر خیلی اشتباه کرده باشند
که بازهم یک نیت خالص داشتند
که اشتباه های بزرگتر از آن را هم جبران میکرد
تشکر میکنم از همه ی سربازان وطنم
حتی آنها که اجباری به دفاع از ما رفتند
که امروز به آن روز همه ی اینها زنده ایم
تشکر میکنم از همه ی مدافعان کشورم
حتی اگر قدرشان را ندانسته باشیم
و زود فراموش شان کرده باشیم
تشکر میکنم از اسلام
که خمینی فقیهش
دستور به جهاد بدهد
تا من امروز باشم
تشکر میکنم از خمینی فقیه
فقط برای اینکه فقیه بود
و اینکه فقط فقیه نبود
«مرد»هم بود
و تشکر میکنم از نظام
که یاد داد همه چیز را میشود مصادره کرد
و از مرتضای آوینی
که فردای شهادتش مصادره شد
تشکر میکنم از نظام
که معنای خیلی چیزها را به من یاد داد
آزادی مطلق و حق مردم
حاکمیت دین و ولایت فقیه
تشکر میکنم از نظام
بخاطر همه ی سالهای بعد از امام
نظامی که یاد داد ملت مستضعف خوب
فقط مخالف آمریکا باشد خوب است
و حوزه ی خوب
حوزه ای که مردم را تشویق به انتخابات کند
و مردم فقط بعضی وقتها عزیزند
تشکر میکنم از نظام
که حتی اگر قوه قضائیه اش
بندی غیرمجاز بسازد برای مخالفان نظام
بازهم بعد از آشکار شدن
فقط عده ای«خودسر»مسئول بوده اند
همان ریش تراش دزدها
و دامن نظام عزیز از هر تهمتی همیشه مبرا میماند
و تشکر میکنم از نظام استکبار سلطنتی آمریکا
که حتی اگر افسری سیاهی را بزند در خیابانی
در نظر همیشه درست ما
تمام هیئت حاکمه اش زیر سوال میروند و مقصرند
و تشکر میکنم از رئیس جمهور مشروعم
که مهمترین اشتباه عمرم را تصحیح کرد
که دروغ بد است
تشکر میکنم از رئیس جمهور مشروعم
که تورم در عصر او پائین آمد
نمیبینید قیمت قطعات کامپیوتر را؟
لپ تاپ و مانیتور را؟
و به مدد انفاس قدسیه ی مشاورش
دولت او مشروعترین دولت ایران بوده
مشروع مانند دولت رضاخان
و تشکر میکنم از امت حزب الله
برادران و خواهرانم
در بسیج و حوزه و جامعه
که به من یاد دادند
احمدی نژاد خوبی است که اشتباه میکند
و خاتمی بدی که گاهی خوبی میکند
و اولیات زندگی بشری را یادم دادند
که اصرار بر مشائی،پنج سال هم بگذرد
باز یک اشتباه کوچک است
که هرگز بزرگ نمیشود
و دست دادن خاتمی با زنی
حتی اگر تکذیب کند بارها
اشتباهی بزرگ و مکرر است
تشکر میکنم از رئیس جمهور مشروعم
که به خصوصیات منحصر به فردش در تمام دنیا سربلندم
هاله ی نور دارد و مشائی دارد و حمایتی دارد
و اصولگرایانی دارد که حتی اگر نخواهد،آنها به او چسبیده اند
و شیرین است و طنز روزنامه هایمان آباد است
و از همه مهمتر یک تصور غلط بشریت را تصحیح کرده
خدمتی بزرگ در طول تاریخ بشریت
اینکه دروغ خیلی خوب است
و تشکر میکنم از هاشمی و خاتمی و کروبی و ناطق و دیگر مخالفان
که به من به طور عملی آموختند
که یک حیوان زرد رنگی برادر یک حیوان دیگری است
و تشکر میکنم از جماعت عدالت خواهان و وحید جلیلی های وطنم
که عدالت را فقط در نفی هاشمی میبینند
و نفی هاشمی را فقط در صورتی که با آنها نباشد
و طینت میخوانند و غیب میدانند و محاسبه ی اعمال ملت میکنند
و تشکر میکنم از کیهان و ایران و فارس و رجا
که حتی روح سوفیست ها را هم لرزاندند
که حقیقت فقط اینانند
و گاهی هم اصلا حقیقت وجود ندارد
و اخلاق اساسا اضافه ای دست و پاگیر است
و دین هم آنجا که به کار نیاید از آن افیون هم بدتر است
و تحمل مخالف هم اصولا خریت است
و عذر خواهی میکنم بجای همه ی ایشان
از خدا
دین خدا
مردم
و همه ی حاج کاظم های وطنم..
و
سلام بر سرداران رشید اسلام
حمزه ی سید الشهدا و حبیب بن مظاهر
و حمزه ها و حبیب های خمینی
که«من الغریب الی الحبیب»او را شنیدند
و مانند حمزه،قطعه قطعه شدند
سلام بر سرداران رشید اسلام
همت و باکری ها و چمران
و زین الدین قمی خودمان
محمد جهان آرا که نبود آزادی را ببیند
و خرازی و شیرودی و صیاد
و نا سردارانی دیگر
از عباس دوران تا عبدالحسین برونسی
و همه ی برادرهای شهیدِ سجادی
و سلام بر تمام سربازان و ناسرداران ناشناخته ی وطنم
که در لبیک به ندای خمینی رفتند
و نامشان بر کوچه کوچه های وطن مانده
احمدی ها و موسوی ها و حسینی ها و سجادی ها
و رحمانی ها و کریمی ها و مجیدی ها و یوسفی ها
و سلام بر ستاره های غریب بعد از جنگ
مرتضا آوینی و کاظمی ها
و سلام بر تمام شهیدان دفاع مقدس مردمی
که حاکمیت سهمی از شهادتشان نبرد
و سلام بر شهیدان زنده
ابراهیم حاتمی کیا و زهرا حسینیِ دا
که مردانه مانند روزهای خرمشهر
ایستاد و لمپنیسم مقدس نمای ده نمکی را محکوم کرد
و سلام بر نظام
که نشان داد«سردار رشید اسلام»خوب
«سردار رشید اسلام»مرده است
و رضایی و قالیباف و دیگران
فرصت طلبانی هستند که باید بمیرند تا پاک بشوند
و به ما آموخت شهدا چند دسته اند
و یادمان داد چگونه همه جا حرم بزنیم
تا همه از همه چیز یاد ما بیفتند
و سلام بر خمینی کبیر
فقیه ترین آدم خوب دنیا
که به ما یاد داد
هم خدا و هم مردم حق دارند
چیزی که یادمان نماند..

عکس خوانی 5؛«نماد دفاع در دفاع مقدس ما برای من؛عکسی بعد از فرار
عراقی ها در خرمشهر و کلاخودهای بر زمین افتاده ی مغلوبین..»
مطلبی که امیدوارم مختصر باشد،قبل از خواندن اینها:
1-مدتها ننوشتم.به دلائل مختلف. و چقدر خوشحالم که برای اولین بار،تنبلی جزء این دلائل نبود و این مدت اصلا نباید مینوشتم.
2-مطلب قبلی کمی سنگین شد. حواشی اش زیاد شد. همانطور که در کامنتها میبینید. آن قضایا و قضایای ندیدنی دیگر، کمی باعث شد بیشتر احتیاط کنم و سعی کنم از این به بعد آرامتر بنویسم. به همین مناسبت هم تصمیم گرفتم از این به بعد بعضی از پستها را رمزدار بگذارم.بالاخره احتیاط و هم اینکه من اصولا آدم خیلی ترسویی هستم.پس حق بدهید برای این آرام تر شدن ها.شاید بخاطر اینکه این آزادی نزدیک به مطلق،خدشه دار نشود و به مطلق نزدیک تر بشود.چقدر خوشحالیم الان همه ی ما از اینکه اینقدر آزادی داریم و بخصوص اینکه به مطلق«نزدیک»است..
3-این مطلب که میبینید اولین مطلب از سه مطلبی است که برای سالروز آغاز دفاع اینجا خواهم گذاشت ان شاء الله. صبر کردم تا این هفته ی دفاع تمام شود و در آن روزها خواستم که اینها را نگذارم. از این هفته کمی بدم میآید. هفته ای شعار زده و ریاکارانه برای تبلیغ و تبلیغ و تائید افراد و بازی با تاریخ و هزار کثیف بازی دیگر. که دیگر اثری از بزرگداشت دفاع در آن نمانده خیلی. خواستم بعد از این هفته بگذارم که شاید حسابم جدا باشد..راستی در مورد آن عکس بالا هم بگویم که این عکس یکی از دوست داشتنی ترین عکسهای جنگ عزیزمان برای من است. نماد آن بخش«دفاع»دفاع مقدس.صحنه ای بعد از فرار عراقی ها و کلاه های بر زمین افتاده ی ایشان.عکسی است از کاظم اخوان که یکی از آن چهار دیپلمات ربوده شده بود.حالا یک عکسی هم هست که برای من نماد«مقدس»بودن دفاع مقدس است.آن را با مطلب بعدی میگذارم. عکس خیلی اثرگذاری است.
قبل از خواندن و گذاشتن مطالب هم برای جلوگیری از بعضی قضاوتهای شتابزده،به صریح عبارت بگویم که من عقیده ی صد در صد و کاملی به مقدس بودن جنگمان و دفاع بودنش دارم و از ارادتمندان تمام شهدا و آدمهای جنگ هستم. و باز تکرار کنم که این کمترین،نه مشکلی با انقلاب دارد و نه جنگ و نه نظام و نه امام. هرچه هست با حاکمان بعد از امام و جمهوری اسلامی مغشوش اینان است..
4-این مطلب که میخوانید،گفتاری از محسن حسام مظاهری است. گفتاری که میتواند فتح بابی باشد برای نگاهی دیگر به تاریخ جنگ و تاریخ بعد از جنگ و روایت های بعد از جنگ. اینجا گذاشتم تا شما را با فضای جدیدی آشنا کنم. با یک فرضیه ی جدید. و البته در راستای بهتر شناختن حقائق. و دقیقتر شناختن تاریخ.تاریخ که اصولا علم مظلومی است و هر صنفی به علتی آن را مخدوش میخواهند. من به محسن حسام مظاهری بعنوان یک جامعه شناس خبره خیلی عقیده دارم.کسی که صداقت دارد و جامعه را خوب میشناسد و نگاهی دیگر دارد. سر نترسی دارد و با رعایت قواعد بازی،حرفهای ناشنیده ی مهمی را زده و میزند. هرچند که طبیعی است اینکه بعضی از حرفهایش را هم قبول ندارم و اختلاف مبنا دارم.مهم نیست حالا این حرفها و روایت عقائد من. بگذرم. این متن را دقیق بخوانید. خیلی دقیق.
بسم الله
دفاعمقدس دولتي؛ دفاعمقدس مردمی
به بهانهی معرفی کتاب «اخراجیها» خاطرات شهید احد محرّمی
محسن حسام مظاهری
پارهی یکم
1. مطالعهی کتاب «اخراجیها» برای آنان که از خواندن انبوه کتابهای سفارشی و رسمی با موضوع تاریخ و خاطرات جنگ تحمیلی به ستوه آمدهاند، بیشک غنیمتی است. در این کتاب دیگر نه از آن زبان متکلف و یکدست مرسوم خبری است و نه از پرداختهای گزینشی و سلیقهای. آنچه هست روایت ساده و درعینحال صريح یک رزمندهی معمولي است از جنگ؛ همهی جنگ؛ آنگونه که بود. نگارش صمیمی و مطایبهآمیز کتاب هم به دلنشینی مطالعهی آن میافزاید. (هرچند گاه هم اصرار بیجای نویسنده بر بهکارگیری بیان طنزگونه توی ذوق میزند.) بخشی از ساده و واقعی بودن روایت کتاب را باید مرهون آذریزبانبودن راوی و صداقتی دانست که عموماً مردمان آذری بدان متصفاند. نتیجه آنکه شما میتوانید از خواندن یک کتاب خاطرات جنگی لذت ببرید و خیالتان هم راحت باشد که راوی هرچه دیده و تجربه کرده را بیرودربایستی و تعارف و با کمترین گزینش و سانسور برایتان نوشته است. بیکه دروغی در میان باشد. این خاصیت آن دسته روایتهایي از جنگ تحمیلی است که من مایلم آنها را روایت «دفاعمقدس مردمی» بنامم. در مقابل انبوه روایتهای منتسب به «دفاعمقدس دولتی». معرفی کتاب اخراجیها، بهانهی خوبی است برای تبیین مشخصات و تمایزات این دو روایت از جنگ تحمیلی.
2. دفاعمقدس دولتي گفتماني را شامل ميشود ناظر بر آن روايتهايي از دوران جنگ 8ساله كه مطلوب حاكمان و دولتمردان و منطبق بر سياستهاي آنها است. گفتماني در همهی ابعاد و مظاهرش. در مقابل و در دفاعمقدس مردمی، راويان نه منتسبان به نظام سياسي، كه مردماند. يعني بازيگران اصلي و در متن جنگ تحميلي. مردمی که سطرسطر تاريخ جنگ را، نه چون تاريخنگاران دولتي در نهادها و در پشت ميزها و برطبق سياستها و استراتژيها، بلكه در متن واقعيت جبههها به نگارش درآوردند؛ بيكموكاست، با همهي جوانب زيبا و نازيبايش. به عبارت ديگر دفاعمقدس مردمي، روايت واقعي و عيني جنگي است كه «بود»؛ حال آنكه دفاعمقدس دولتي روايتي است از جنگی كه «بهتر است بوده باشد». و معيار اين بهتر را هم مصلحت و اقتضاي زمانه است كه تعيين ميكند.
3. دفاعمقدس دولتي، به تبع خوي و حرفهي متولياناش، عرصهي سياستورزي است. بايدها و نبايدهايي بر آن حاكم است. هماره تابع مرزها و خطقرمزهايي است. استراتژي دارد و تاكتيك. درست مثل خود جنگ. معيار سنجش و گزينش اين مقولات هم البته اقتضائات زماني و منافع سياسي، اجتماعي و فرهنگي نظام سياسي است: آن شاخصههايي كه در حفظ، بازتوليد و تثبيت نظام، داراي خصلت كاركردي باشند. به دیگر سخن یکی از شاخصههای دفاعمقدس دولتی دخيلكردن ملاحظات سياسي و مقولات مرتبط با حكومتداري است در روايت دفاعمقدسی كه حال خود به خاطرهي جمعي و گنجينهي تاريخي نظام سياسي و حاكميت الحاق شده است.
4. متولیان این گفتمان بر این باورند که پيش و بيش از هرچيز، جنگ تحميلي مقطعي از تاريخ حاكميت نظام جمهوري اسلامي بوده است و از مايملكات آن نظام محسوب ميشود. بنابراين طبيعي است كه نظام هرگاه و هرگونه كه منافعاش ايجاب كند، حق برخورد با اين مقوله را خواهد داشت؛ به حكم آنكه اختيار مال هركس با خود اوست. به عبارت ديگر خواه ناخواه زلف دلربای دفاعمقدس با گيسوي جمهوري اسلامي بههم گره خورده و آن هشتسال را نميتوان از مجموعهي بیستوهشتساله منفک كرد. يكي عموم است و ديگري خصوص، از نوع مطلق. يكي مجموعه است و ديگر زيرمجموعه.
5. پذيرش اين باور، اقتضا ميكند كه اين هر دو تابع قوانيني يكسان باشند. اگر محدوديتی است براي هر دو باشد، اگر فراغتی است براي هر دو. خطقرمزها هم. بايد و نبايدها نيز. بنابراین روايت دفاعمقدس نبايد تعارضي با منافع و مصالح نظام اسلامی داشته باشد. مصاديق احتمالي اين تعارض را یا بايد تلطيف ساخت، يا بياهميت و محدود جلوه داد و يا اساساً به فراموشي سپرد. طبعاً با وجود چنين ملاحظاتي، چهرهي واقعيت، خواسته و ناخواسته مخدوش خواهد شد. زيرا «مصلحت» نظام سياسي و نهادهاي متولي دفاعمقدس دولتي در بسياري موارد اقتضا ميكند كه برخي نازيباييها يا واقعيتهايي كه «صلاح نيست بيان شوند» حذف، تعديل و ـ معالأسف در مواردي حتا ـ وارونهنمايي شوند.
6. دليل این مسأله هم روشن است: روايت جنگ تحميلي، در حقيقت بيان اطلاعاتي از پيشينهي نظام است و در حفاظت اطلاعات هم اولين اصل مسلم، طبقهبندي اطلاعات است. لذاست كه بسياري حقايق آن دوران كماكان و به رغم گذشت هفدهسال و اندي، در قفس سينهها و كاغذها محبوس و بايگاني است. زيرا به زعم متوليان و مسئولان، هنوز زمان افشاي آنها نرسيده است و ما هنوز لااقل چندسالي تا زمان معمول سوختهشدن برخي اطلاعات طبقهبنديشده فاصله داريم.
7. طرفه آنكه توان مخاطب در تابآوردن اين زمان باقيمانده، گويا بيش از خود متوليان و فرماندهان عرصه است. نشانهاي اين بيتابي ـ كه از قضا آن هم از سر مصلحتانديشي و سنجش نياز زمانه است ـ را ميتوان در مقالات و گفتگوهايي كه چندي است در سايتها و نشريات و در قالب بيان ناگفتههاي جنگ تحميلي از زبان فلان سردار سرلشگر و بهمان فرماندهي پيشين منتشر ميشوند، جست. و البته، نيز هستند پارهاي حقايق و اطلاعات طبقهبنديشده از آن روزگار، كه بيستسال كه سهل است، چهلسال و شصتسال هم که بگذرد از پشت پرده، رخ عيان نخواهند نمود، و خفته و محبوس در قفس سينهي آگاهان، دير يا زود رخ در نقاب خاك خواهند كشيد. بيكه صياد بیتاب تاريخ و مشتریاناش را توان دستيازيدن به ساحتشان باشد.
8. مثالهاي مصلحتاندیشیهای سیاسی در دفاعمقدس دولتی فراوان است. از برخي سرفصلهاي كلي نظير اختلافنظر و تفاوت شيوهعمل نيروهاي عامل در جنگ (مشخصاً سپاه و ارتش) و آمار واقعی تلفات نيروهاي خودي و شرح عملياتهايي كه به شكست انجاميدند و نقد و بررسي اشتباهات احتمالي در فرماندهي جنگ و... گرفته، تا مواردي از تلخيها و نازيباييها كه گرچه روزي اقتضاي طبيعت خشن و زشت جنگ و جنگيدن بوده است، اما امروز ديگر چندان تناسبي با طبيعت لطيف و زيباپسند مخاطب جوان و نوجوان (به عنوان مخاطبان اصلي دفاعمقدس دولتي) ندارد.
9. حاصل آنكه هنرمند يا نويسندهاي كه بخواهد در چارچوب اين گفتمان به خلق اثر بپردازد، خود را محصور انواع و اقسام بندهایي خواهد ديد كه دستوپاي خلاقيت ادبي و هنرياش را بسته و با هزار و يك تبصره و قانون و ملاحظه، بر راه وصال او به واقعيت جنگ، مانع ايجاد ميكنند. او بايد ملاحظه داشته باشد كه مبادا داستان، رمان يا فيلماش خطقرمزي را زير پا نهد يا به منطقهي ممنوعهاي، بياعتنا به فرمان ايست دفاعمقدس دولتي پا گذارد. او بايد مراقب باشد كه زبان به گفتن حرفهايي كه «صلاح نيست» نگشايد ـ هرچند آن حرفها اصيلترين واقعيات جنگ باشند ـ، در اثرش به فلان افراد و اقشار تعرضي نشود، شأن و احترام فلان منصب محفوظ ماند، خدشهاي به ابهت بهمان سازمان و نهاد وارد نيايد و ترهاي به قباي نازنين مخاطب جوان و نازكدل ننشيند. و اين بايد در او نهادينه شده باشد كه: «هر راستي را نبايد گفت».
10. طبيعي است كه در چنين احوال و شرايطي، هر اهل قلم و هنرمندي را توان آن نباشد كه آنجا كه بايد طاير خلاقيت و نبوغاش را آزادانه پر دهد، چشمي به تحديدات و تهديدات متوليان داشته باشد و عنايتي هم به ظرفيت مخاطب. به اعتبار آنكه سري را كه درد نميكند، دستمال نميبندند، طبيعي است كه هنرمند و نويسندهي آزاد عطاي پرداختن به چنين مقولهاي را به لقايش ببخشد. چراکه وصف خال و خد معشوق خيالي بسي سهلتر است از واگويهي واقعيت حال اهالي آن وادي 8 ساله.
11. اما در دفاعمقدس مردمي، از اين خطقرمزها و نبايدها چندان خبري نيست. راوي اين گفتمان در بند شئون سازمانی و نهادي نبوده و مصلحتهاي حكومتي و قواعد بخشنامهاي برايش لازمالاجرا نيست. مخاطبان معدود او هم آنقدر تنوع ندارند كه وي مجبور به چارهانديشي شود یا خود را به تيغ سانسور سپرد. نه باكي از افشاي اسناد و اطلاعات احتمالي دارد و نه بيمي از برداشت و فهم مخاطب. نيز بينياز است از اخذ مجوز وزارتي و رانت سازماني براي روايت خود. آزاد آزاد است از هفت دولت مصلحت. و برای همین شایسته اعتماد است..(بخش دوم و سوم در ادامه ی مطلب)
ادامه مطلب
«عکس خوانی چهار؛ وقتی ماه هم مغلوب قدرت ولایت مطلقه میشود!!..»در تصویر وضعیت روئیت پذیری هلال را میبینید. واینکه چقدر راحت دین مردم به بازی گرفته می شود..خیلی جالب است. امروز به زور عید شد و ماه از عدم درآمد. امیدوارم جزو آنهایی نباشید که امروز روزه تان را خورده باشید. مهم هم نیست.در این مملکت مسائل دیگری مهترند.اصولا،حرمت دین خدا را کدام حاکمی نگه داشته که اینها؟..
توضیحات این تصویر روشن است. باز هم اگر بیشتر خواستید بدانید،کیسر تبیان بزنید توضیحات داده. هرچند اگر سرچ هم کنید به وفور مقالات هست در مورد رویت پذیری این هلال. و اینکه امکان ندارد.جالب اینکه در یک اتفاق نادر هم،بجز دو نفر تمام مراجع قم و جف متفق بودند که یکشنبه عید نیست.هرچند دفتر رهبری سابقه ی دیدن ماهی را که هنوز متولد نشده بوده را هم داشته،این که سهل است ..
خنده دار اینجا که از اواخر هفته ی قبل دفتر رهبری اطلاعیه داد که یکشنبه یقینا عید نیست!سرچی در آرشیو فارس بکنید میبینید.
این روزها همانطور که گفتم نخواهم آمد. به نوه ی آخوندی که..،هم بگویم چیز خاصی هم نبودیم که بارفتنمان مسئله ای بشود!!شما هم راحت تر به پوچی ات میرسی..
یک نکته ی مهم هم اینکه بخاطر اشتباهی که امروز کردم و مقصرش هم یاسر بود،از این بعد دستم بسته تر خواهد بود و بیشتر باید آرام باشم..
عید فطرتان مبارک.فردا(دوشنبه)عید است و من ناراحت از این که عید فطر هم هرسال باید دردی مکرر باشد برای ما..
تا بعد. اگر باشم و باشد..
اضافه ای در دوشنبه:ببینید دست و پا زدن رجانیوز و مابقی را بعد از فضاحتی که بار آمد و تمام مراجع نظری مخالف رهبر داشتند..دست و پا میزند..از همه خنده دارتر مصاحبه ی علم الهدی است که رسما دارد به مراجع مسئله شرعی یاد میدهد به خیالش!اصلا نمیفهمد ظاهرا...باز خنده دارتتر،نرئیس دفتر تبلیغات تهران!،گفته عید را رهبر باید بگود،بعد تیتر زده اند:حوزه ی علمیه ی قم:اعلام عید..!!!میبینید نامردی را؟دفتر تبلیغات خودش هم جز حوزه به زور حساب میشود،آن وقت دفتر نمایندگی تهرانش که وظیفه ی خطیر پخش کتاب و مجلات در تهران را دارد شده«حوزه ی علمیه ی قم»!!!..چه میکند این سیاست..چه قدر کثیفی چقدر تیره گی..
در حاشیه اینکه دیروز طبق اخبار رسمی دفتر آقای مکارم گفت کسانی که خورده اند،افطار کنند،رجا یحتمل دارد باز خالی میبنند باز هم خنده ادار اینکه خود رجا در خبر علم الهدی میگوید دفتر آقای مکارم حکم به قضا کرده....
عید مبارک..
(یک مطلب که بعدتر اضافه شد در بیست دقیقه به چهار صبح جمعه:شب جمعه و سحر جمعه،بلاگفا تقریبا قطع بود و الان ظاهرا حالش بهتره!مدیریت که بالا نمیآمد و نیمه کار هم نمیکرد و وبلاگها هم اکثرا تعطیل..ظاهرا ترسیده اند از جنبش سبز و اطلاع رسانی شان..اشتباه میکنند،نیامده اند تحلیل(!)من را بخوانند و الا این کار را نمیکردند!..)
1-یک حرف کوتاه در آستانه ی روز قدس فردا که طبیعتا اکثر خوانندگان این وبلاگ در خیال جنبش سبز هستند.اینکه مهمترین مسئله ی الان حفظ جان است..
فراموش نکنید که این بازیها ارزش جان گذاشت را ندارد.بازی که اولا در آن معلوم نیست زیر علم چه کسی سینه میزنید و به سردمداران سبز هیچ اعتمادی نیست و دوما در طرف مقابل کسانی هستند که ریختن خون مخالفان که شما باشید برایشان مباح است...
فردا اگر به راهپیمایی میروید،از خودتان هزینه نکنید..
من را متهم به جان عزیزی نکنید. من هم معتقدم برای حق باید جان داد و حق حتی یک نفر هم ارزش جان گذاشتن را دارد چه به برسد به مسئله ی یک تقلب و خیانت به مردم. اما مسئله این است که در این قضیه واقعا تکلیف کروبی و میرحسین مشخص نیست..فراموش نکنید همین کروبی در مجلس ششم در برابر تحصن ایستاد و در موضع رئیس مجلس بارها با نظام راه آمد و پشت رهبر بود.و همین خاتمی آن انتخابات را برگزار کرد و پشت همین رهبر بود..اینها مسائلی هستند که باید دقت کنید و آنگاه از خودتان بپرسید این همه شلوغ بازی این آقایان واقعا بخاطر رای ما و احیای حق مردم است،یا برای آینده ی خودشان و اخراجشان از بازی و این سفره نگرانند؟....
فردا مراقب خود باشید..
2-مدتی اینجا نمینویسم. اگر فردا خبر خاصی نشود و نیاز به تحلیلهایم(!)نشود. قصد دارم مدتی اینجا نباشم و چند مطلبی درباره ی زندگی بنویسم. شاید هم برخی مسائل شخصی مثل دعوای با یاسر عزیز هم دخیل باشند. که از سر پشیمانی شاید،تصمیم دارم مدتی دور باشم..پس فعلا نیستم و فقط کامنت ها را میخوانم...
ناگفته نماند که نمیدانم چرا لحن متن امشب اینقدر یک جوری شد..
1-این روزها ناراحتم. از خودم. دقیقا از دیشب که کار زشتی شاید کردم و بازی ناجوانمردانه ای با کسی. که شاید مقدمه ای شد برای اینکه..ولش کنید. واقعا میگویم. اصلا هم بازی کلامی و اینها نیست این سه نقطه ها. واقعا اول میخواستم حرفی بزنم و تا آنجا که رسیدم،وقتی دیدم هیچ کلمه ای ندارم و هیچ جور نمیتوانم حرف بزنم از آن قضیه،ول کردم. اولین سه نقطه و ولش کن واقعی نوشته هایم.
2-آمدم این را بگویم. که وقتی تصاویر دیدار رهبر با هنرمندان را دیدم دو حس داشتم. یکی اینکه رهبر شدیدا به دنبال کسب مشروعیت اجتماعی از طریق رابطه با گروه های مرجع است.اینکه با ادامه ی همان سیستمی که در مدعوین تنفیذ داشت،با به نفع خود نشان دادن این گروه ها،هم جامعه را به راه نشان دهد و هم جامعه را همراه.. و دیگری اینکه«غم نان»برخی هنرمندها را، از تارهای نت و این فاصله های مجازی،حس میکردم..
بسم الله
دوشنبه بیست و سه ی شهریور
1-دلم میخواهد کمتر از دنیا و ایران و اطراف بگویم و بی خیال سیاست و اججتماع بشوم و بیشتر از خودم و زندگی بگویم اما مثل اینکه نمیشود. آخر وقتی این حرفها را جای دیگر هم نتوانی بزنی و هی بماند سر دلت،اگر اینجا نخواهی بگویی پس چه کار میخواهی بکنی؟..
2- امروز در خیابانی دیدم گوشه ای رو دیوار کسی نوشته«روز قدس،مرگ بر منافق فراموش نشه!»این نشان میدهد همانطور که سبزها روی این روز قدس حساب باز کرده اند،آن طرف هم منتظر این روزند. روز بزرگی خواهد بود. برخورد نهایی . روزی که با توچه به آن سرنوشت بقیه ی قضایا مشخص میشود. دوست دارید بگوئید تحلیل،دوست دارید بگوئید پیش بینی.اینکه به نظر من اولا کروبی را یقینا تا روز قدس بازداشت نمیکنند. دوما اینکه روز قدس جمعیت سبزها و استقبال آنها خیلی کم خواهد بود. این دو را یقین دارم. و فکر میکنم این راهپیمایی روز قدس که آخرین قدرت نمایی،و ماکسیمم زور سبزها قرار است باشد،وقتی کمرنگ باشد که قطعا خواهد بود،آن وقت نوع معامله ی نظام با این حرکت فرق خواهد کرد. اگر تا امروز از ترس جمعیت زیاد سبز،جرات کاری بیشتر از آن دادگاه ها و بازداشت رده سوم و چهارم ها نداشت،بعد از این«راحت تر»خواهد بود و بعد از اتدامه ی سنگین تر ترور شخصیت میرحسن و کروبی ،به احتمال زیاد آنها را بازداشت میکند و بعدش هم معلوم است که یقینا می اعترافاندشان. این حرفها الان کلی توضیح میطلبد.که واضح است اصلا حالش را ندارم!!فقط مختصرا چند نکته را روشن کنم: چرا سبزهای کم رنگ خواهند بود در راهپیمایی؟اصلا منظورم این نبوده که سبزها کم هستند و یا کم شده اند. مسئله این است که الان عده ی خیلی کمی از ایاشن اهل هزینه کردن هستند. و این مسئله ی مهمی است. و البته نکته ی ظریف اینجاست که همین مسئله هم خطر بزرگی است برای نظام. چرا؟چون الان یک جمعیت زیادی ناراضی از انتخابات هستند که بی خیال شده اند و البته ضد نظام. جمعیتی نامرئی. که فقط وقتی که نظام به آنها احتیاج دارد نبودشان مشخص میشود. مسئله ی پیچیده ای است. کلیتش اینکه الان درست است مردمی که حاضر به خیابان آمدن باشند خیلی کم شده اند(همانطور که در اجتماعهای دیگرشان دیدیم.مثل مقابل مجلس و بازار و طرح استادیوم آمدن)،اما از آن طرف جمعیت خیلی زیادی هم ضد نظام خاموش هستند. که دیگر کاری به کار این نظام ندارند و از همه مهمتر«ناراضی اند».این یعنی اینکه اگر فرصتی دوباره باشد،در برابر نظام خواهند بود. خطری خیلی بزرگ برای این نظام. و البته که خود کرده را تدبیری نیست..
3- و یقینا از فردای موج دوم سرکوب اصلاح طلبها که بعد از راهپیمائی و عدم حضور سبزها و گرفتن نتیجه ی«پس اینها جایگاه مردمی ندارند»،شروع خواهد شد،نظام با یک بحران عظیم روبرو میشود. مردم زیادی که دیگر حتی بخاطر ایران هم حاضر نیستند پشت این نظام باشند. مردمی که به دلائل مختلف از ترس از ظلم بلاحد نظام تا بی اعتمادی،دیگر این نظام را مال خودشان نمیدانند. و توجه داشته باشید که این طیف،به نسبت قبل انتخابات،هم بیشتر شده اند و هم در ضدیتشان با نظام شدید تر.روی این مسئله فکر کنید. که این مسئله بزرگترین مسئله ی اجتماعی روزهای بعد ما خواهد بود..
4- و نکته ی جالب دیگر این است که نظام خود،ضدیت این ها را تشدید میکند. تا وقتی که در عرصه ی اطلاع رسانی مرام این نظام مرام این روزهای راه و کیهان و فارس و رجا و ایران باشد وضع بدتر خواهد شد. و البته استاد همه ی اینها صدا و سیما. در تمام اسم هایی که الان گفتم تعمد داشتم. چرا که هرکدام به سبکی مردم را از نظام«جدا تر»میکنند. و البته تنها امید راه سبز هم برای زنده نگه داشتن حرکتشان به همین هاست. که اینها با حرکتشان آتش مردم را تند تر میکنند و زنده نگه میدارند. رفتار صدا و سیما را در بعد انتخابات مرور کنید. کاری کرد که امروز حتی اصول گراها هم اذعان دارند به اینکه طیف معترضان را نادیده گرفت و کار را بدتر کرد. و البته نهادهایی هم هستند که به این ضدیت کمک میکنند. نماز جمعه ها،خود احمدی نژاد،مجلس و خود رهبر. هر یک به نحوی. حال توضیحات ندارم. این مطالب را بعدا حل کنم مفصل بنویسم..
5- نمیدانم چرا این روزها خیلی از کسی که اینجا می آیند نمیدانم چرا احساس میکنند من یک آدم خیلی مغروروم خیلی ادعام میشود و خیلی خیال میکنم خوبم. نه. نه اینها که گفتم هستم و نه اینها را ادعا میکنم. شاید پست های قبلی غلط انداز بوده اند. اما شما این طور خیال نکنید. چرا که من خیلی کم ام و خیلی ناچیز. و ادعایی هم ندارم.
6- وقتی این مطالب که الان نوشتم به دل خودم هم نشسته و بدم آمده ازش،طبیعتا به مذاق شما هم خوش نمی آید. نمیدانم چرا. احساس میکنم مثل تحلیلهای تخیلی فرهاد جعفری شده مطلب امشب! از آن مهمتر نمیدانم چا این روزها هر وقت میآیم اینجا بنویسم اینقدر غمگین و ناراحت مینویسم. بابا باور کنید من در نوشتن آدم شادی هستم و اصولا خیلی خوشحال مینویسم و یکی از اصول کاری ام این است که نوشته در هر موضوعی باشد باید حتما خواننده را بخنداند. نمیدانم چرا این طور شده ام. دعا کنید شما.

«وقتی وحید جلیلی با حالتی«طلبکارانه»درگذشت محسن روح الامینی را تسلیت میگوید..(راه-شماره ی آخر-صفحه95)»
1-عکسی که میبیند باکسی است که در صفحات آخر راه وحید جلیلی شخصا نوشته درباره ی درگدشت محسن روح الامینی. نکته ی مهم«رو»ی زیاد جلیلی است. ادبیات جالبی که در آن مسئول مرگ محسن روح الامینی تقریبا هیچ کس نیست!..
2-از لحظه ای که این شماره ی راه را گرفتم همه اش دعا میکردم خدا به م صبر و تحملی بدهد که بتوانم این شماره را بخوانم..و به سختی خواندم..
3-این شماره ی راه چیز عجیبی است. یک بیانیه ی سیاسی بلند. یک فحش نامه. و یک سری عکسهایی که مصرانه در کنار هر مطلبی بی ربط هستند،تا فقط برسانند«بدها ططرفدار میرحسین و کروبی و حتی رضایی؛خوبها طرفدار محمود قهرمان»..
4-متاسفم. اول برای خودم و بعد برای راه و وحیید جلیلی که راه که تنها راه ما بود و خیلی کارها باید میکرد این قدر اسیر تفکرات شخصی وحید جلیلی شده. از روزی که سر اخراجشان در همین دولت از سوره،جلیلی چه مظلوم نمایی راه انداخت،تا امروز که باز به نوعی دیگر بازی را ادامه میدهد..
5-درباره ی وحید جلیلی و دین سرطانی اش حرف مفصل دارم. فرصتی خواهم آمد. فقط بدانید تفکر وحید جلیلی و مکتب خراسانیهایش(بقول محسن حسام مظاهری)از خطرناکترین تفکرات اسلامی هستند. خیلی خطرناک..
در این شب برای مردم ایران دعا کنید.برای خودتان و خودمان. که این روزها،روزهای سخت ایران ماست..برای ایران اسلام و مردم«خوب دم انتخابات»ایران..
التماس دعا..
بعدتر:حرفی از مردترین امیر دنیا،حضرت علی علیه السلام،کسی که حکام ما هرچند این توهم را دارند،اما هرگز کوچکترین شباهتی به او ندارند...
قال علیه السلام:عیبک مستور ما استر جدک..عیب تو تا ان گاه که روزگار با تو هماهنگ باشد،پوشیده است..
1-خوشم میآید از خودم بابت خرده دموکراسی هایی که در زندگی به آنها پایبندم.اینکه در حالیکه ذره ای به اصلاحات و اصلاح طلبها عقیده و ارادتی ندارم و در بیشتر عقائدم با آنها مخالفت دارم،در این قضایا جانب آنها را میگیرم و عقیده دارم ظلم بهشان شده. و به میرحسین رای ندادم و نخواهم داد ولی عقیده دارم حقش خورده شده و دلم برای محمد علی ابطحی که تنفر شدید ازش داشتم،خیلی میسوزد و قائلم به اینکه به آن بخشی از مردم که گول انتخابات را خوردند تعلق خاطر دارم و دلم با آنهاست هرچند نه آنها عقائد من را قبول دارند و نه من عقائد آنها را.. اینکه برای کامنتها تائید نگذاشته ام و مستقیم هستند و هم اینکه هیچ وقت هیچ کامنتی را پاک نمیکنم و اینکه برای بقیه ارزش قائلم. عجب تعریف از خودی شد! البته بعد از مدتی که کامنتهایی که میآمد در هر حالتی فحش بود،یعنی یا از اصول گرا ها بود و به عنوان ابوموسی اشعری و امام جماعت مسجد ضرار بودن فحش میخوردم(!)،و یا از اصلاح طلبها و بخاطر مخالفت کورکورانه و متحجرانه با ابرمرد حوزه ی علمیه و تنها مجتهد تاریخ فق شیعه،شیخ یوسف صانعی(!)فحش میخوردم..بعد از مدتی احساس کردم یک علاقه ای به فحش خوردن دارم!چون باور کنید اصلا ناراحت نمیشوم و یک حالی هم میبرم.نمیدانم.شاید یک مریضی روحی است!شاید هم چون در زندگی واقعی آدم قالتاق و زورگویی هستم از اینکه میبینم اینجا فحش میخورم کمی وجدانم آرام میشود و احساس«یر به یر»بودن بهم دست میدهد..
2-بعد از رای اعتماد خنده دار پنج شنبه که اگر کسی ذره ای هم وطنش و دینش برایش مهم باشد باید دق بکند از غصه،برایم سوالی پیش آمده. اینکه آیا رهبری برای خودشان حدی هم در این کشور قائلند که مثلا در مسئله ای دخالت نکنند؟..باور کنید در تاریخ ثبت میشود و فرزندان ما ما را هرگز نمیبخشند که در انتخاباتی آن قضایا بیفتد و بعد هنگام انتخاب کابینه،رئیس جمهور(مثلا) به اعتراف همه،یکی از ضعیفترین کابینه های تاریخ جمهوری اسلامی را معرفی کند. کلی هم قبل و بعدش برای مجلس خط و نشان بکشد که باید رای اعتماد بدهید و در آخر رهبر با یادداشتی(!)توصیه(!)کند که بهتر است تمام کابینه رای اعتماد بگیرد..یک سوال هست:فرق این توصیه با دستور چی است؟آیا نمایندگان حق دارند به توصیه رهبر گوش ندهند؟و نمایندگان اگر بخواهند به توصیه گوش بدهند معنایش چیست؟یعنی این وزیر معرفی دشه،هرچه که هست،ما رای میدهیم.کار بلد نیست که نیست..
واقعیتش پنج شنبه که خبر یادداشت رهبر را خواندم باور نکردم. به عنوان یک ادعای مسخره ی وزرا آن را به بقیه گفتم و دور همی خندیدیم.اصلا فکرش را هم نمیکردم رهبری یک همچنین کاری انجام بدهند که متناقض با اصول اولیه حق مردم و قانون است اما امروز که دیدم همه این خبر را تائید کردند واقعا حالم بد شد.اینکه سرنوشت این کشور اینقدر راحت تلخ است است و مثلا نمایندگان..بگذرم...
3-وزیر زن انتخاب شده؟این یکی اینقدر دردم زیاد است که نمیتوانم حرف بزنم. نمیتوانم. معذورم. فقط برای تسکین باید هی با خودم تکرار کنم:«رهبری فرموده اند نظر علما لحاظ شود البته خود رهبری مخالفتی نداشته اند چون لیست وزرا اول خدمت ایاشن رفته..»و بعد بخندم گریه کنم تو دلم داد بزنم..و افسوس بخورم که با ادب بودن این روزهایش بد است..کاش میتوانستم مثل پسردائی داد بزنم و بگویم: ش.. ... ..
4-مصطفی مستور در ابتدای کتاب آخرش من گنجشک نیستم،جمله ای دارد که حکایت این روزها ما و ذکر زیر لب این ایام من است:اگر نمیتوانی قواعد بازی را تغییر بدهی پس خفه شو و به بازی ادامه بده..و این روزها ما همه خفه میشویم..
5-بزنم به زندگی. از زندگی بگویم که کشورم این روزها و دینم همه اش تلخی میبیند. همه اش درد است و و سرنوشت سیاهی در انتظارش است و من کاری نمیتوانم بکنم..
6-از زندگی بگویم. که آرام بشوم. کتابهای این روزها چطور است بگویم؟خیلی آرام است و روشنفکرانه هم هست و کاری هم به سیاست ندارد و نه من ناراحت میشوم و نه شما و نه شما فحش میدهید و نه من فحش میشنوم..
الان خاطره های پراکنده را تمام کردم. مال گلی ترقی. ضد انقلاب است و از اول انقلاب فرار کرده به فرانسه. هرچند فرار یعنی چی؟آن وقت لابد باید بگوئیم ما هم حبس شده ایم مانده ایم اینجا..اولین داستانی که ازش خواندم در نوجوانی و پرتی از مرحله بود. شاید چهار سال پیش بیشتر. در کیهان هفته های احمد شاملو که تقریبا کاملش را اینجا داریم. آن روزها تفریحم گشتن لا بلای آنها بود. روزی که آن داستان را خواندم اصلا التفاتی به نویسنده اش نداشتم فقط با توجه به سابقه ام در خبرنامه محرمانه خواندن و اینها میدانستم یک نویسنده ی خارج نشین است. داستانی که خیلی روی من اثر گذاشت و بعدها به عنوان سندی از حال و هوای شاید واقعی روزهای انقلاب به دوستان انقلابی داغ میدادم تا بادشان تعدیل شود..داستانی بود زا روزمره گی های انسانهایی که انقلاب نکردند در آن روزها.اما این کتاب را بدون پیش ذهن خریدم و بعد از خواندنش بود که متوجه شدم غم غربت و نفرت از یک چیز(در اینجا ما مذهبی ها)در تمام زندگی یک آدم اثر میگذارد و میشود روحی که در تمام کارهایش هست.و این کتاب یک مثالش.کتاب سنگینی است. دیروز یا دیشب هرکدام که بود(بخاطر ساعات بد خوابیدن روزها برای ما قاطی شده اند!)،وقتی داستانهای اصلی کتاب را خواندم دلم سنگین شد. خیلی حالم بد شد و وقت خواب تمام فکرم را پر کرده بود. یعنی دیشب دیروز وقت خواب جای خالی نداشتم برای فکر به دنیا و سیاست و بدبختی های خودم،نصف فکرم پیش این بود،نصف فکرم پیش یک دوست ناشناخته که روزگاری در مکانی با هم بودیم و بعدها که این روزها در این دنیای مجازی در هیئتی دیگر دیدم اش،حالم خیلی دگرگون شد. درباره اش بعدها مفصل خواهم نوشت.خلاصه اینکه در وقت خواب قبل(نه صبح بود نه شب!)حالم بد بود خیلی..کتاب جالبی است برای آدمهای جدی. نمایشگاه امسال گرفتم و اصلا فکر نمیکردم این طور مرا بگیرد. چون قبل از این دو تا کتاب ناموفق داشتم که از نیمه پرت کردم کنار وفکر نمیکردم این خوب دربیاید. اگر میخواهید از نگاهی دیگر با روزهای انقلاب آشنا شوید این را ببینید. اگر هم قم هستید،پول بالاش ندید،از خودم بگیرید بخوانید!!!!
چقدر زیاد شد همین یک مقدار حرف.آدم تا میآید دو کلام حرف بزند میبیند کلی شده.برکت از زندگی ها رفته..
تا بعد..
این عکس که میبینید-وفقط خدا میداند چه زجری کشیدم از پیدا کردن خبرنامه تا نصب فتوشاپ بدون کی و آلود و اسکن و..-از یک خبرنامه ی محرمانه است.درباره ی کوروش علیانی مجری این شبهای ماه رمضان.اصل مطلب را حال لینک ندارم خودتان بروید در وبش بخوانید. در آن خاطره ای از دیدار با آقای یزدی گفته و عالم مورد اشاره ایشان هستند. هرچند به شخصه با آن متن خیلی حال کردم..نظرتان این بار خیلی مهم است..
عکس های جالبی را که بینم سعی میکنم بگذارم.امشب حالم گرفته است. حال صحبت ندارم. و توضیح پیرامون این عکس.فقط همین قدر که مجله ی کیهان بچه های هفته ی پیش است و ببینید چطور با ذهن بچه ها بازی میکنند..حالم خوب نیست دعا کنید..
کمی بعدتر:گفتم این پست خیلی خالی نباشد،یک برادری هم کلی ادخال سرور در دلم کرد و شاد شدم و دلتنگی پرید،این شعر را گذاشتم.بخوانید لذت ببرید ناراحت بشوید..
کمی بعدتر:الان کاملش کردم.و البته با مقداری سانسور لازمه که میبخشید از لوازم زندگی امروزی است..
من اعتراف میکنم به قتل، حمل اسلحه
به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه
من اعتراف میکنم به ننگ سرسپردگی
به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی
من اعتراف میکنم به انقلاب مخملی
به کودتای موسوی علیه بیت رهبری
من اعتراف میکنم که خاتمی منافق است
و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است
و اعتراف میکنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب و یسار بودن یمین
من اعتراف میکنم که جاننثار رهبرم
که قتل این همه جوان نبوده کار ---
من اعتراف میکنم که شب سفید بود و من
اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من
من اعتراف میکنم که اشتباه کردهام
و عمر خویش بیجهت چنین تباه کردهام
من اعتراف میکنم تعفن لباس من
زکار خویش بوده من خودم خراب کردهام
فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده
من اعتراف میکنم هوای آب کردهام
من اعتراف میکنم نه بطری و نه کابل بود
نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود
من اعتراف میکنم که قرصها توهم است
و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است
من اعتراف میکنم فقط کمی امان بده
به دوستان گشنهام فقط یه لقمه نان بده
من اعتراف میکنم تو رو خدا فقط بزن
چکار کرده مادرم ؟ چکار کرده پیرزن ؟
من اعتراف میکنم فقط نگو به دخترم
در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم..